شهر کابل خطهٔ جنت نظیر
آب حیوان از رگ تاکش بگیر
۱چشم صائب از سوادش سرمه چین
روشن و پاینده باد آن سر زمین
۲در ظلام شب سمن زارش نگر
بر بساط سبزه می غلطد سحر
۳آن دیار خوش سواد ، آن پاک بوم
باد او خوشتر ز باد شام و روم
۴آب او براق و خاکش تابناک
زنده از موج نسیمش ، مرده خاک
۵ناید اندر حرف و صوت اسرار او
آفتابان خفته در کهسار او
۶ساکنانش سیر چشم و خوش گهر
مثل تیغ از جوهر خود بی خبر
۷قصر سلطانی که نامش دلگشاست
زائران را گرد راهش کیمیاست
۸شاه را دیدم در آن کاخ بلند
پیش سلطانی فقیری دردمند
۹خلق او اقلیم دلها را گشود
رسم و آئین ملوک آنجا نبود
۱۰من حضور آن شه والا گهر
بینوا مردی به دربار عمر
۱۱جانم از سوز کلامش در گداز
دست او بوسیدم از راه نیاز
۱۲پادشاهی خوش کلام و ساده پوش
سخت کوش و نرم خوی و گرم جوش
۱۳صدق و اخلاص از نگاهش آشکار
دین و دولت از وجودش استوار
۱۴خاکی و از نوریان پاکیزه تر
از مقام فقر و شاهی باخبر
۱۵در نگاهش روزگار شرق و غرب
حکمت او راز دار شرق و غرب
۱۶شهر یاری چون حکیمان نکته دان
رازدان مد و جزر امتان
۱۷پرده ها از طلعت معنی گشود
نکته های ملک و دین را وانمود
۱۸گفت «از آن آتش که داری در بدن
من ترا دانم عزیز خویشتن
۱۹هر که او را از محبت رنگ و بوست
در نگاهم هاشم و محمود اوست»
۲۰در حضور آن مسلمان کریم
هدیه آوردم ز قرآن عظیم
۲۱گفتم «این سرمایهٔ اهل حق است
در ضمیر او حیات مطلق است
۲۲اندرو هر ابتدا را انتها است
حیدر از نیروی او خیبر گشاست»
۲۳نشهٔ حرفم بخون او دوید
دانه دانه اشک از چشمش چکید
۲۴گفت «نادر در جهان بیچاره بود
از غم دین و وطن آواره بود
۲۵کوه و دشت از اضطرابم بیخبر
از غمان بی حسابم بی خبر
۲۶ناله با بانگ هزار آمیختم
اشک با جوی بهار آمیختم
۲۷غیر قرآن غمگسار من نبود
قوتش هر باب را بر من گشود»
۲۸گفتگوی خسرو والا نژاد
باز با من جذبهٔ سرشار داد
۲۹وقت عصر آمد صدای الصلوت
آن که مؤمن را کند پاک از جهات
۳۰انتهای عاشقان سوز و گداز
کردم اندر اقتدای او نماز
۳۱رازهای آن قیام و آن سجود
جز به بزم محرمان نتوان گشود
۳۲