ملتی را رفت چون آئین ز دست
مثل خاک اجزای او از هم شکست
۱هستی مسلم ز آئین است و بس
باطن دین نبی این است و بس
۲برگ گل شد چون ز آئین بسته شد
گل ز آئین بسته شد گلدسته شد
۳نغمه از ضبط صدا پیداستی
ضبط چون رفت از صدا غوغاستی
۴در گلوی ما نفس موج هواست
چون هوا پابند نی گردد ، نواست
۵تو همی دانی که آئین تو چیست؟
زیر گردون سر تمکین تو چیست؟
۶آن کتاب زنده قرآن حکیم
حکمت او لایزال است و قدیم
۷نسخه ی اسرار تکوین حیات
بی ثبات از قوتش گیرد ثبات
۸حرف او را ریب نی تبدیل نی
آیه اش شرمنده ی تأویل نی
۹پخته تر سودای خام از زور او
در فتد با سنگ ، جام از زور او
۱۰می برد پابند و آزاد آورد
صید بندان را بفریاد آورد
۱۱نوع انسان را پیام آخرین
حامل او رحمة للعالمین
۱۲ارج می گیرد ازو ناارجمند
بنده را از سجده سازد سر بلند
۱۳رهزنان از حفظ او رهبر شدند
از کتابی صاحب دفتر شدند
۱۴دشت پیمایان ز تاب یک چراغ
صد تجلی از علوم اندر دماغ
۱۵آنکه دوش کوه بارش بر نتافت
سطوت او زهره ی گردون شکافت
۱۶بنگر آن سرمایه ی آمال ما
گنجد اندر سینه ی اطفال ما
۱۷آن جگر تاب بیابان کم آب
چشم او احمر ز سوز آفتاب
۱۸خوشتر از آهو رم جمازه اش
گرم چون آتش دم جمازه اش
۱۹رخت خواب افکنده در زیر نخیل
صبحدم بیدار از بانگ رحیل
۲۰دشت سیر از بام و در ناآشنا
هرزه گردد از حضر ناآشنا
۲۱تا دلش از گرمی قرآن تپید
موج بیتابش چو گوهر آرمید
۲۲خواند ز آیات مبین او سبق
بنده آمد ‘ خواجه رفت از پیش حق
۲۳از جهانبانی نوازد ساز او
مسند جم گشت پا انداز او
۲۴شهر ها از گرد پایش ریختند
صد چمن از یک گلش انگیختند
۲۵ای گرفتار رسوم ایمان تو
شیوه های کافری زندان تو
۲۶قطع کردی امر خود را در زبر
جاده پیمای الی «شئی نکر»
۲۷گر تو میخواهی مسلمان زیستن
نیست ممکن جز بقرآن زیستن
۲۸صوفی پشمینه پوش حال مست
از شراب نغمه ی قوال مست
۲۹آتش از شعر عراقی در دلش
در نمی سازد بقرآن محفلش
۳۰از کلاه و بوریا تاج و سریر
فقر او از خانقاهان باج گیر
۳۱واعظ دستان زن افسانه بند
معنی او پست و حرف او بلند
۳۲از خطیب و دیلمی گفتار او
با ضعیف و شاذ و مرسل کار او
۳۳از تلاوت بر تو حق دارد کتاب
تو ازو کامی که میخواهی بیاب
۳۴