قلب را از صبغة الله رنگ ده
عشق را ناموس و نام و ننگ ده
۱طبع مسلم از محبت قاهر است
مسلم ار عاشق نباشد کافر است
۲تابع حق دیدنش نا دیدنش
خوردنش ، نوشیدنش ، خوابیدنش
۳در رضایش مرضی حق گم شود
«این سخن کی باور مردم شود»
۴خیمه در میدان الا الله زدست
در جهان شاهد علی الناس آمدست
۵شاهد حالش نبی انس و جان
شاهدی صادق ترین شاهدان
۶قال را بگذار و باب حال زن
نور حق بر ظلمت اعمال زن
۷در قبای خسروی درویش زی
دیده بیدار و خدا اندیش زی
۸قرب حق از هر عمل مقصود دار
تا ز تو گردد جلالش آشکار
۹صلح ، شر گردد چو مقصود است غیر
گر خدا باشد غرض جنگ است خیر
۱۰گر نگردد حق ز تیغ ما بلند
جنگ باشد قوم را ناارجمند
۱۱حضرت شیخ میانمیر ولی
هر خفی از نور جان او جلی
۱۲بر طریق مصطفی محکم پئی
نغمه ی عشق و محبت را نئی
۱۳تربتش ایمان خاک شهر ما
مشعل نور هدایت بهر ما
۱۴بر در او جبه فرسا آسمان
از مریدانش شه هندوستان
۱۵شاه تخم حرص در دل کاشتی
قصد تسخیر ممالک داشتی
۱۶از هوس آتش بجان افروختی
تیغ را «هل من مزید» آموختی
۱۷در دکن هنگامه ها بسیار بود
لشکرش در عرصه ی پیکار بود
۱۸رفت پیش شیخ گردون پایه ئی
تا بگیرد از دعا سرمایه ئی
۱۹مسلم از دنیا سوی حق رم کند
از دعا تدبیر را محکم کند
۲۰شیخ از گفتار شه خاموش ماند
بزم درویشان سراپا گوش ماند
۲۱تا مریدی سکه سیمین بدست
لب گشود و مهر خاموشی شکست
۲۲گفت این نذر حقیر از من پذیر
ای ز حق آوارگان را دستگیر
۲۳غوطه ها زد در خوی محنت تنم
تا گره زد درهمی را دامنم
۲۴گفت شیخ این زر حق سلطان ماست
آنکه در پیراهن شاهی گداست
۲۵حکمران مهر و ماه و انجم است
شاه ما مفلس ترین مردم است
۲۶دیده بر خوان اجانب دوخت است
آتش جوعش جهانی سوخت است
۲۷قحط و طاعون تابع شمشیر او
عالمی ویرانه از تعمیر او
۲۸خلق در فریاد از ناداریش
از تهیدستی ضعیف آزاریش
۲۹سطوتش اهل جهان را دشمن است
نوع انسان کاروان ، او رهزن است
۳۰از خیال خود فریب و فکر خام
می کند تاراج را تسخیر نام
۳۱عسکر شاهی و افواج غنیم
هر دو از شمشیر جوع او دو نیم
۳۲آتش جان گدا جوع گداست
جوع سلطان ملک و ملت را فناست
۳۳هر که خنجر بهر غیر الله کشید
تیغ او در سینه ی او آرمید
۳۴