آنچنان قطع اخوت کرده اند
بر وطن تعمیر ملت کرده اند
۱تا وطن را شمع محفل ساختند
نوع انسان را قبائل ساختند
۲جنتی جستند در بئس القرار
تا «احلوا قومهم دار البوار»
۳این شجر جنت ز عالم برده است
تلخی پیکار بار آورده است
۴مردمی اندر جهان افسانه شد
آدمی از آدمی بیگانه شد
۵روح از تن رفت و هفت اندام ماند
آدمیت گم شد و اقوام ماند
۶تا سیاست مسند مذهب گرفت
این شجر در گلشن مغرب گرفت
۷قصه ی دین مسیحائی فسرد
شعله ی شمع کلیسائی فسرد
۸اسقف از بی طاقتی در مانده ئی
مهره ها از کف برون افشانده ئی
۹قوم عیسی بر کلیسا پازده
نقد آئین چلیپا وازده
۱۰دهریت چون جامه ی مذهب درید
مرسلی از حضرت شیطان رسید
۱۱آن فلارنساوی باطل پرست
سرمه ی او دیده ی مردم شکست
۱۲نسخه ئی بهر شهنشاهان نوشت
در گل ما دانه ی پیکار کشت
۱۳فطرت او سوی ظلمت برده رخت
حق ز تیغ خامه ی او لخت لخت
۱۴بتگری مانند آزر پیشه اش
بست نقش تازه ئی اندیشه اش
۱۵مملکت را دین او معبود ساخت
فکر او مذموم را محمود ساخت
۱۶بوسه تا بر پای این معبود زد
نقد حق را بر عیار سود زد
۱۷باطل از تعلیم او بالیده است
حیله اندازی فنی گردیده است
۱۸طرح تدبیر زبون فرجام ریخت
این خسک در جاده ی ایام ریخت
۱۹شب بچشم اهل عالم چیده است
مصلحت تزویر را نامیده است
۲۰