ای تو ما بیچارگان را ساز و برگ
وا رهان این قوم را از ترس مرگ
۱سوختی لات و منات کهنه را
تازه کردی کائنات کهنه را
۲در جهان ذکر و فکر انس و جان
تو صلوت صبح تو بانگ اذان
۳لذت سوز و سرور از لا اله
در شب اندیشه نور از لا اله
۴نی خدا ها ساختیم از گاو و خر
نی حضور کاهنان افکنده سر
۵نی سجودی پیش معبودان پیر
نی طواف کوشک سلطان و میر
۶این همه از لطف بی پایان تست
فکر ما پروردهٔ احسان تست
۷ذکر تو سرمایهٔ ذوق و سرور
قوم را دارد به فقر اندر غیور
۸ای مقام و منزل هر راهرو
جذب تو اندر دل هر راهرو
۹ساز ما بی صوت گردید آنچنان
زخمه بر رگهای او آید گران
۱۰در عجم گردیدم و هم در عرب
مصطفی نایاب و ارزان بولهب
۱۱این مسلمان زادهٔ روشن دماغ
ظلمت آباد ضمیرش بی چراغ
۱۲در جوانی نرم و نازک چون حریر
آرزو در سینهٔ او زود میر
۱۳این غلام ابن غلام ابن غلام
حریت اندیشهٔ او را حرام
۱۴مکتب از وی جذبهٔ دین در ربود
از وجودش این قدر دانم که بود
۱۵این ز خود بیگانه این مست فرنگ
نان جو می خواهد از دست فرنگ
۱۶نان خرید این فاقه کش با جان پاک
داد ما را ناله های سوز ناک
۱۷دانه چین مانند مرغان سرا ست
از فضای نیلگون ناآشناست
۱۸آتش افرنگیان بگداختش
یعنی این دوزخ دگرگون ساختش
۱۹شیخ مکتب کم سواد و کم نظر
از مقام او نداد او را خبر
۲۰مؤمن و از رمز مرگ آگاه نیست
در دلش لا غالب الا الله نیست
۲۱تا دل او در میان سینه مرد
می نیندیشد مگر از خواب و خورد
۲۲بهر یک نان نشتر «لا و نعم»
منت صد کس برای یک شکم
۲۳از فرنگی می خرد لات و منات
مؤمن و اندیشه او سومنات
۲۴«قم باذنی» گوی و او را زنده کن
در دلش «الله هو» را زنده کن
۲۵ما همه افسونی تهذیب غرب
کشتهٔ افرنگیان بی حرب و ضرب
۲۶تو از آن قومی که جام او شکست
وا نما یک بنده الله مست
۲۷تا مسلمان باز بیند خویش را
از جهانی برگزیند خویش را
۲۸شهسوارا ! یک نفس در کش عنان
حرف من آسان نیاید بر زبان
۲۹آرزو آید که ناید تا به لب
می نگردد شوق محکوم ادب
۳۰آن بگوید لب گشا ای دردمند
این بگوید چشم بگشا لب ببند
۳۱گرد تو گردد حریم کائنات
از تو خواهم یک نگاه التفات
۳۲ذکر و فکر و علم و عرفانم توئی
کشتی و دریا و طوفانم توئی
۳۳آهوی زار و زبون و ناتوان
کس به فتراکم نبست اندر جهان
۳۴ای پناه من حریم کوی تو
من به امیدی رمیدم سوی تو
۳۵آن نوا در سینه پروردن کجا
وز دمی صد غنچه وا کردن کجا
۳۶نغمهٔ من در گلوی من شکست
شعله ئی از سینه ام بیرون نجست
۳۷در نفس سوز جگر باقی نماند
لطف قرآن سحر باقی نماند
۳۸ناله ئی کو می نگنجد در ضمیر
تا کجا در سینه ام ماند اسیر
۳۹یک فضای بیکران میبایدش
وسعت نه آسمان میبایدش
۴۰آه زان دردی که در جان و تن است
گوشهٔ چشم تو داروی من است
۴۱در نسازد با دواها جان زار
تلخ و بویش بر مشامم ناگوار
۴۲کار این بیمار نتوان برد پیش
من چو طفلان نالم از داروی خویش
۴۳تلخی او را فریبم از شکر
خنده ها در لب بدوزد چاره گر
۴۴چون بصیری از تو میخواهم گشود
تا بمن باز آید آن روزی که بود
۴۵مهر تو بر عاصیان افزونتر است
در خطا بخشی چو مهر مادر است
۴۶با پرستاران شب دارم ستیز
باز روغن در چراغ من بریز
۴۷ای وجود تو جهان را نو بهار
پرتو خود را دریغ از من مدار
۴۸«خود بدانی قدر تن از جان بود
قدر جان از پرتو جانان بود»
۴۹تا ز غیر الله ندارم هیچ امید
یا مرا شمشیر گردان یا کلید
۵۱فکر من در فهم دین چالاک و چست
تخم کرداری ز خاک من نرست
۵۲تیشه ام را تیز تر گردان که من
محنتی دارم فزون از کوهکن
۵۳مؤمنم ، از خویشتن کافر نیم
بر فسانم زن که بد گوهر نیم
۵۴گرچه کشت عمر من بیحاصل است
چیزکی دارم که نام او دل است
۵۵دارمش پوشیده از چشم جهان
کز سم شبدیز تو دارد نشان
۵۶بنده ئی را کو نخواهد ساز و برگ
زندگانی بی حضور خواجه مرگ
۵۷ای که دادی کرد را سوز عرب
بندهٔ خود را حضور خود طلب
۵۸بنده ئی چون لاله داغی در جگر
دوستانش از غم او بی خبر
۵۹بنده ئی اندر جهان نالان چو نی
تفته جان از نغمه های پی به پی
۶۰در بیابان مثل چوب نیم سوز
کاروان بگذشت و من سوزم هنوز
۶۱اندرین دشت و دری پهناوری
بو که آید کاروانی دیگری
۶۲جان ز مهجوری بنالد در بدن
نالهٔ من وای من ای وای من !
۶۳