نعره زد عشق که خونینجگری پیدا شد
حُسن لرزید که صاحبنظری پیدا شد
۲فطرت آشفت که از خاک جهانِ مجبور
خودگَری، خودشکنی، خودنِگری پیدا شد
۳خبری رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان پردهدری پیدا شد
۴آرزو بیخبر از خویش به آغوش حیات
چشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد
۵زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا ازین گنبد دیرینه دری پیدا شد
۶نوری نادان نیَم، سجده به آدم برم
او به نهاد است خاک من به نژاد آذرم
۸میتپد از سوز من، خون رگ کائنات
من به دوِ صرصرم، من به غُوِ تندرم
۹رابطهٔ سالمات، ضابطهٔ امّهات
سوزم و سازی دهم، آتش میناگرم
۱۰ساختهٔ خویش را، در شکنم ریز ریز
تا ز غبار کهن ، پیکر نو آورم
۱۱از زُوِ من موجهٔ چرخِ سکونناپذیر
نقشگَرِ روزگار ، تاب و تب جوهرم
۱۲پیکر انجم ز تو، گردش انجم ز من
جان به جهان اندرم ، زندگی مضمرم
۱۳تو به بدن جان دهی، شور به جان من دهم
تو به سکون ره زنی، من به تپش رهبرم
۱۴من ز تنک مایگان گدیه نکردم سجود
قاهر بیدوزخم، داور بیمحشرم
۱۵آدم خاکینهاد، دوننظر و کمسواد
زاد در آغوش تو، پیر شود در برم
۱۶زندگی سوز و ساز به ز سکون دوام
فاخته شاهین شود از تپش زیر دام
۱۸هیچ نیاید ز تو غیر سجود نیاز
خیز چو سرو بلند، ای به عمل نرمگام
۱۹کوثر و تسنیم برد، از تو نشاط عمل
گیر ز مینای تاک بادهٔ آئینهفام
۲۰زشت و نکو زادهٔ وهم خداوند توست
لذت کردار گیر، گام بنه، جوی کام
۲۱خیز که بنمایمت، مملکت تازهای
چشم جهانبین گشا، بهر تماشا خرام
۲۲قطرهٔ بیمایهای، گوهر تابنده شو
از سر گردون بیفت، گیر به دریا مقام
۲۳تیغ درخشندهای، جانِ جهانی گسل
جوهر خود را نما، آی برون از نیام
۲۴بازوی شاهین گشا، خون تذروان بریز
مرگ بود باز را زیستن اندر کنام
۲۵تو نشناسی هنوز شوق بمیرد ز وصل
چیست حیات دوام؟ سوختن ناتمام
۲۶آدم از بهشت بیرون آمده میگوید:
۲۷چه خوشست زندگی را همه سوز و ساز کردن
دل کوه و دشت و صحرا به دمی گداز کردن
۲۸ز قفس دری گشادن به فضای گلستانی
ره آسمان نوردن به ستاره راز کردن
۲۹به گدازهای پنهان به نیازهای پیدا
نظری اداشناسی به حریم ناز کردن
۳۰گهی جز یکی ندیدن به هجوم لالهزاری
گهی خار نیشزن را به گل امتیاز کردن
۳۱همه سوز ناتمامم همه درد آرزویم
به گمان دهم یقین را که شهید جستجویم
۳۲صبح قیامت آدم در حضور باری
۳۳ای که ز خورشیدِ تو، کوکبِ جان مستنیر
از دلم افروختی شمعِ جهانِ ضریر
۳۴ریخت هنرهای من بحر به یک نای آب
تیشهٔ من آورد از جگر خاره شیر
۳۵زهره گرفتار من، ماه پرستار من
عقل کلان کار من، بهر جهان دار و گیر
۳۶من به زمین در شدم من به فلک بر شدم
بستهٔ جادوی من ذره و مهر منیر
۳۷گرچه فسونش مرا برد ز راه صواب
از غلطم در گذر عذر گناهم پذیر
۳۸رام نگردد جهان تا نه فسونش خوریم
جز به کمند نیاز ناز نگردد اسیر
۳۹تا شود از آه گرم این بت سنگین گداز
بستن زنار او بود مرا ناگزیر
۴۰عقل به دام آورد فطرت چالاک را
اهرمن شعلهزاد سجده کند خاک را
۴۱