از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگ
عقل تا بال گشود است گرفتارتر است
۱برق را این به جگر میزند آن رام کند
عشق از عقل فسون پیشه جگردارتر است
۲چشم جز رنگ گل و لاله نبیند ورنه
آنچه در پردهٔ رنگ است پدیدارتر است
۳عجب آن نیست که اعجاز مسیحا داری
عجب این است که بیمار تو بیمارتر است
۴دانش اندوختهای دل ز کف انداختهای
آه زان نقد گرانمایه که درباختهای
۵حکمت و فلسفه کاریست که پایانش نیست
سیلی عشق و محبت به دبستانش نیست
۶بیشتر راه دل مردم بیدار زند
فتنهای نیست که در چشم سخندانش نیست
۷دل ز ناز خنک او به تپیدن نرسد
لذتی در خلش غمزهٔ پنهانش نیست
۸دشت و کهسار نوردید و غزالی نگرفت
طوف گلشن زد و یک گل به گریبانش نیست
۹چاره این است که از عشق گشادی طلبیم
پیش او سجده گذاریم و مرادی طلبیم
۱۰عقل چون پای درین راه خم اندر خم زد
شعله در آب دوانید و جهان بر هم زد
۱۱کیمیاسازیِ او ریگ روان را زر کرد
بر دل سوخته اکسیر محبت کم زد
۱۲وای بر سادگی ما که فسونش خوردیم
رهزنی بود کمین کرد و ره آدم زد
۱۳هنرش خاک برآورد ز تهذیب فرنگ
باز آن خاک به چشم پسر مریم زد
۱۴شرری کاشتن و شعله درودن تا کی؟
عقده بر دل زدن و باز گشودن تا کی؟
۱۵عقل خودبین دگر و عقل جهانبین دگر است
بال بلبل دگر و بازوی شاهین دگر است
۱۶دگر است آنکه برد دانهٔ افتاده ز خاک
آنکه گیرد خورش از دانهٔ پروین دگر است
۱۷دگر است آنکه زند سیر چمن مثل نسیم
آنکه در شد به ضمیر گل و نسرین دگر است
۱۸دگر است آن سوی نه پرده گشادن نظری
این سوی پرده گمان و ظن و تخمین دگر است
۱۹ای خوش آن عقل که پهنای دو عالم با اوست
نور اِفرِشته و سوز دل آدم با اوست
۲۰ما ز خلوتکدهٔ عشق برون تاختهایم
خاک پا را صفت آینه پرداختهایم
۲۱در نگر همت ما را که به داوی فکنیم
دو جهان را که نهان برده عیان باختهایم
۲۲پیش ما میگذرد سلسلهٔ شام و سحر
بر لب جوی روان خیمه برافراختهایم
۲۳در دل ما که برین دیر کهن شب خون ریخت
آتشی بود که در خشک و تر انداختهایم
۲۴شعله بودیم، شکستیم و شرر گردیدیم
صاحب ذوق و تمنا و نظر گردیدیم
۲۵عشق گردید هوسپیشه و هر بند گسست
آدم از فتنه او صورت ماهی در شست
۲۶رزم بر بزم پسندید و سپاهی آراست
تیغ او جز به سر و سینهٔ یاران ننشست
۲۷رهزنی را که بنا کرد جهانبانی گفت
ستم خواجگی او کمر بنده شکست
۲۸بیحجابانه به بانگ دف و نی میرقصد
جامی از خون عزیزان تُنُکمایه به دست
۲۹وقت آن است که آیین دگر تازه کنیم
لوح دل پاک بشوییم و ز سر تازه کنیم
۳۰افسر پادشهی رفت و به یغمایی رفت
نی اسکندری و نغمهٔ دارایی رفت
۳۱کوهکن تیشه به دست آمد و پرویزی خواست
عشرت خواجگی و محنت لالایی رفت
۳۲یوسفی را ز اسیری به عزیزی بردند
همه افسانه و افسون زلیخایی رفت
۳۳رازهایی که نهان بود به بازار افتاد
آن سخنسازی و آن انجمنآرایی رفت
۳۴چشم بگشای اگر چشم تو صاحبنظر است
زندگی در پی تعمیر جهان دگر است
۳۵من درین خاک کهن گوهر جان میبینم
چشم هر ذره چو اَنجُم نگران میبینم
۳۶دانهای را که به آغوش زمین است هنوز
شاخ در شاخ و برومند و جوان میبینم
۳۷کوه را مثل پر کاه سبک مییابم
پر کاهی صفت کوه گران میبینم
۳۸انقلابی که نگنجد به ضمیر افلاک
بینم و هیچ ندانم که چه سان میبینم
۳۹خرم آن کس که درین گرد سواری بیند
جوهر نغمه ز لرزیدن تاری بیند
۴۰زندگی جوی روان است و روان خواهد بود
این می کهنه جوان است و جوان خواهد بود
۴۱آنچه بود است و نباید ز میان خواهد رفت
آنچه بایست و نبود است همان خواهد بود
۴۲عشق از لذت دیدار سراپا نظر است
حسن مشتاق نمود است و عیان خواهد بود
۴۳آن زمینی که بر او گریهٔ خونین زدهام
اشک من در جگرش لعل گران خواهد بود
۴۴مژدهٔ صبح درین تیره شبانم دادند
شمع کشتند و ز خورشید نشانم دادند
۴۵