گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون
تا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برون
۱ضربتی باید که جان خفته برخیزد ز خاک
ناله کی بی زخمه از تار رباب آید برون
۲تاک خویش از گریه های نیمشب سیراب دار
کز درون او شعاع آفتاب آید برون
۳ذرهٔ بی مایه ئی ترسم که ناپیدا شوی
پخته تر کن خویش را تا آفتاب آید برون
۴در گذر از خاک و خود را پیکر خاکی مگیر
چاک اگر در سینه ریزی ماهتاب آید برون
۵گر بروی تو حریم خویش را در بسته اند
سر بسنگ آستان زن لعل ناب آید برون
۶