چندی گُزیده یار ز من دوری
افزوده شور بختِ مرا شوری
۱چون بیندم به خویش فزون مشتاق
از من فزون کند بتِ من دوری
۲آری مجرّبست که در هر باب
مشتاقی است مایۀ مهجوری
۳ای ماهرو که در صفِ مه رویان
داری به دست رایتِ منصوری
۴در خرگهِ جمالِ تو روز و شب
آیند مهر و ماه به مزدوری
۵آزادیَم به عقل نمیگنجد
تا هست طرّۀ تو و مقهوری
۶بی چشم و رو بُوَد که به خود بندد
نرگس به پیش چشمِ تو مخموری
۷بس نیش زد به دیدۀ من مژگان
تا جویمت پس از همه مهجوری
۸اَطباقِ عنکبوتیِ چشم من
شد رخنه همچو پردۀ زنبوری
۹من شاعری خمیده و درویشم
تو جنگجوی تُرکِ سَلَحشوری
۱۰بر خویشم ار بخوانی ممنونم
از پیشم ار برانی معذوری
۱۱خواهی نوازشم کن و خواهی نه
مختاری و مُصابی و مَأجوری
۱۲من دیده بهر دیدنِ تو خواهم
زانست اگر حذر کنم از کوری
۱۳گر نیست مال و عزّت و زورِ من
وین نیستیست علّتِ منفوری
۱۴تا با منی تو، جمله بُوَد با من
تو عزّتی، تو مالی و تو زوری
۱۵تو صدری و تو بدری و تو قدری
تو شاهی و تو ماهی و تو هوری
۱۶بر خانۀ گلینم پا بگذار
تا بگذرد ز خرگه تیموری
۱۷از کوزۀ سفالِ من آبی نوش
تا گیرد آبِ کاسۀ فغفوری
۱۸گردد ز عکسِ آینۀ رویت
خشتِ وِثاقم آینۀ غُوری
۱۹بنشین که تا بهشت شود خانه
با بودن تو خوبتر از حوری
۲۰در ساده زندگانی من میبین
کِت روشنی ببخشد و مسروری
۲۱آلودهاش نبینی و چرکینش
کاسوده از عَوار بود عوری
۲۲در سادگی نهفته حَلاوتهاست
زان بیشتر که در حُلَلِ صُوری
۲۳نه کذب اندرو نه شره نی کین
نه ضَنَّت و ضَلالت و مغروری
۲۴ما پاکباز بلبلِ قَوّالیم
در ما مجوی شهوتِ عُصفوری
۲۵آسای در خرابۀ من چون گنج
بر من ببخش منصبِ گنجوری
۲۶پوشیم در به رخ ز همه اغیار
مستی کنیم از پسِ مستوری
۲۷تو جویی از دفاترِ من اشعار
من بویَم از دو عارضِ تو سوری
۲۸مشغولیِ خیالِ ترا گویم
افسانههای کلده و آشوری
۲۹تاریخهای همچو لبت شیرین
از سیبِری بخوانم و مَنچوری
۳۰وز دیدههای خود به شبانِ تار
اوصافِ عشق و پیری و رنجوری
۳۱چون هر دو را به غایت دارم دوست
جانِ تو و ادیبِ نِشابوری
۳۲عاشق تو را چو من نشود پیدا
ای همچو آفتاب به مشهوری
۳۳