خوش آن که او را در دل بود وِلایِ علی
که هست باعث رحمت به دنیی و عقبی
۱پناه شاه و گدا ملجاً وَضیع و شریف
مَلاذِ پیر و جوان مَهرَبِ فقیر و غنی
۲مِهین امامِ هُدی بهترین دلیلِ اُمَم
سُتوده شیرِ خدا فر خجسته ظهرِ نَبی
۳بدوست نازش قِرآن بدین دلیل که هست
هَماره نازشِ الفاظ را اَبَر معنی
۴همی پرستد او را جمیعِ خلقِ جهان
اگر کند به خداییِّ خویشتن دعوی
۵به دست اوست سنائی که بود در کُهِ طور
به پایِ اوست شعاعی که در کَفِ موسی
۶وزید رایحۀ لطف او به عیسی از آن
پدید آمد تأثیر در دمِ عیسی
۷شود چو چشمۀ خورشید روشن ار برسد
ز خاکِ پایش گَردی به دیدۀ اعمی
۸هزار لیلی اندر ولای او مجنون
هزار مجنون اندر ولای او لیلی
۹نسیمِ مهرش جان بخش تر ز آبِ حیات
سَمومِ قهرش تن کاه تر ز مرگ فُجی
۱۰صفات او چه شُمارم به یک زبان که بُوَد
به صد هزار زبان لاتُعَدّ و لاتَحصی
۱۱چگونه وصف نمایم بزرگواری را
که کرده وصف بزرگّی او خدای و نُبی
۱۲من و مدیحِ چنین شهریار بوالهوسیست
خوش آن که مدحِ امیر اجلّ کنم انشی
۱۳خدایگانِ امیران مِهین امیر نظام
که نیست جز به در او جلال را مَجری
۱۴ز تیغِ فربیِ او جسمِ ظلم شد لاغَر
ز کلکِ لاغر او جانِ عدل شد فَربی
۱۵مگر قبول نماید به چاکری روزی
تباه گشت در این آرزو دلِ گیتی
۱۶به حسرتی که ببیند قرین او یک تن
سفید گشت ازین غصّه دیدۀ دُنیی
۱۷بزرگوارا امیرا هر آنچه حکم کنی
نخست رایِ تو آن حکم را دهد فَتوی
۱۸شعار شِعری کامد بریده در مدحت
از آن نماید مرکسبِ روشنی شِعری
۱۹به روز معرکه که چون تیغ گیری اندر کف
همی بمانَد از کارِ خویش بویحیی
۲۰تو چون فَلاطون باشی و شاه اسکندر
تو چون بزرگ امیدی و شاه چون کِسری
۲۱بود به دیدۀ افعی مقامِ دشمن تو
از آن که تنگ و مَهیبست دیدۀ افعی
۲۲همیشه تا که بُوَد در جهان سِنین و شُهور
تو در جهان به سِنین و شُهور دیر بِزی
۲۳همیشه کور ز جاهِ تو دیدۀ بدخواه
هماره دور ز عمرِ تو آفت بَلوی
۲۴بدار پاس ولّی و بگیر جانِ عدو
ببخش کیسِ طلا و بنوش کاسِ طَلی
۲۵