ندانم از چه به هر جا که لفظ کار آید
ردیف آن را فی الفور لفظ بار کنند
۱برای آن که چو گاری به دستشان افتاد
بر آن سرند که تا بار خویش بار کنند
۲پیادههای سپاهی به شهر ما هر یک
به یک کرشمه همی کار صد سوار کنند
۳برای بردن اسب و درشکۀ مردم
بیا ببین که چه جفت و کلک سوار کنند
۴به جای آن که نشینند و حرف شعر زنند
چه خوش بُوَد که نشینند و فکر کار کنند
۵در آن محیط که باقیست نام خواجه و شیخ
چگونه اهل ادب بر من افتخار کنند
۶سخنسرایی را «دولت ذکاءالملک»
همه به ایرج بیکاره واگذار کنند
۷