ستوده طبع وحیدا رسید نامۀ تو
شد از رسیدنش این جان ناتوان خرسند
۱ز گفته های تو در وصف خویش خُرسندم
چنان که از کرم ابر، بوستان خرسند
۲نه من به تنها خرسند از آن شدم که شود
برای هر که فرستند ارمغان خرسند
۳اَخ الفضایل و اُمُ المَکارِمی و ز تو
دل ابوالفرج و ابن خلّکان خرسند
۴زمانه فرصت این حرفها به ما ندهد
غمین مباش اگر نیستی به جان خرسند
۵به هر که در نگری چون من و تو دلتنگست
گُمان مبر که بود کس در این جهان خرسند
۶اگر ز درد دل بنده باخبر باشی
شوی ز درد دل خویش بیگمان خرسند
۷من از روان خود آزردهام ولی مَردم
ازین که هست فلان شعرِ من روان خرسند
۸چنانکه در غم جان کندن است مردِ صلیب
به نَظرِه جمعی در پایِ دارِ آن خرسند
۹تمام بیهنرانند خلق دورهٔ ما
چسان شود دو هنرور در آن میان خرسند؟
۱۰ز ضعف اهل دل ارباب مُلک خرسندند
چنانکه راهزن از ضعف کاروان خرسند
۱۱من ار ملول گذشتم ز دوستان سهلست
به جای بنده بمانند دوستان خرسند
۱۲