بر سردر کاروان سرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
۱ارباب عمایم این خبر را
از مُخبِر صادقی شنیدند
۲گفتند که وا شریعتا، خلق
روی زن بینقاب دیدند
۳آسیمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دویدند
۴ایمان و امان به سرعت برق
میرفت که مؤمنین رسیدند
۵این آب آورد، آن یکی خاک
یک پیچه ز گِل بر او بریدند
۶ناموس به باد رفتهای را
با یک دو سه مشت گل خریدند
۷چون شرع نبی از این خطر جَست
رفتند و به خانه آرمیدند
۸غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شیر درنده میجهیدند
۹بیپیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف میدریدند
۱۰لبهای قشنگ خوشگلش را
مانند نبات میمکیدند
۱۱بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه میتپیدند
۱۲درهای بهشت بسته میشد
مردم همه میجهنمیدند
۱۳میگشت قیامت آشکارا
یکباره به صور میدمیدند
۱۴طَیر از وَکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهر میرمیدند
۱۵این است که پیش خالق و خلق
طلاب علوم رو سفیدند
۱۶با این علما هنوز مردم
از رونق ملک ناامیدند
۱۷