به سخن شیخ روز را گذراند
به حیل شام را به چاشت رساند
۱وان حوایج که نقد گنجینه
بود ز آیندگان پیشینه
۲حاضر آورد یک دو کاسه طعام
داشت محسوب در وظیفه شام
۳چون شد آن آش و ماش و خورده روان
برگرفتند کاسه ها ز میان
۴نقل های ذخیره پیش کشید
نقل می گفت و نقلکی می چید
۵چون ز شب درگذشت یک دو سه پاس
گفت بر نقل و نقل شکر و سپاس
۶جانب خوابگه قدم برداشت
بره و گرگ را به هم گذاشت
۷گرگ بی حد گرسنه بره زبون
چون بماند سلامت از وی چون
۸شیخ در خواب و مفسدک بیدار
شیخ بیکار و مفسدک در کار
۹ساخت اندر پناه لنگر شیخ
کار خود را که خاک بر سر شیخ
۱۰گر زنی طعن این بر آن غرزن
بر تو خواند که ان بعض الظن
۱۱بعض ظن گفت حق نه کل آخر
صدق بعضی ظنون بود ظاهر
۱۲این نه صوفیگری و آزادیست
بلکه کیدیگری و قوادیست
۱۳شیخ و صوفی که گفتمش صد بار
می کنم زان گناه استغفار
۱۴آن فرومایه را چه استحقاق
کین اسامی بر او کنند اطلاق
۱۵لقب و اسم پادشایی چند
حیف باشد بر این دغایی چند
۱۶بلکه زان کس کش اینچنین کار است
حرف را ننگ و لفظ را عار است
۱۷کاش او را نمونه ای بودی
که من آن را به خلق بنمودی
۱۸تا به تمثیل شرح سیرت وی
کردمی همچو آن عرب در ری
۱۹