شب که رهبان دیر شماسی
تازه کردی لباس عباسی
۱شاه غزنین سیاه پوشیدی
گرد شهر و سپاه گردیدی
۲تا سحر در لباس بیگانه
برگذشتی به هر در خانه
۳هر کجا یافتی سخنگویی
که در او بودی از خرد بویی
۴دل به پیوند او قوی کردی
ذکر محمود غزنوی کردی
۵که به شاهی شعار او چونست
حال او چیست کار او چونست
۶روزگارش به ظلم می گذرد
یا ره عدل و داد می سپرد
۷دوستان در ولای او چونند
دشمنان از بلای او چونند
۸هیچ عیبی نماندی و هنری
که نجستی در او ازان خبری
۹غرضش آنکه هر چه بد باشد
پیش اهل قبول رد باشد
۱۰بر کند نقش آن ز سینه خویش
بسترد حرفش از سفینه خویش
۱۱هر چه باشد نکو در آن کوشد
کش نبخشد به مفت و نفروشد
۱۲رسم نقصان ازان براندازد
تا تواند مضاعفش سازد
۱۳یک شبی ره فتادش از طرفی
دید ز اهل صفا نشسته صفی
۱۴نور کشف از حبینشان لایح
بوی عشق از نسیمشان فایح
۱۵همه در صورت و صفت یکرنگ
همه در علم و معرفت همسنگ
۱۶ترس ترسان سلام کرد و نشست
کرد همت بلند و گردن پست
۱۷گوش می داشت تا چه می گویند
راه رد یا قبول می پویند
۱۸یکی از ملک گوهری می سفت
یکی از دین حکایتی می گفت
۱۹گفته شد نکته های گوناگون
موج زد بحر الحدیث شجون
۲۰نام محمود غزنوی بردند
کارهای نکوش بشمردند
۲۱همه گفتند بس نکو شاهیست
خاصه و عامه را نکو خواهیست
۲۲همت او بلند پرواز است
با حریفان سفله ناساز است
۲۳لیک سودای لعبتان طراز
باز می داردش از آن پرواز
۲۴گر رود از سر این خیال او را
نکند نفس پایمال او را
۲۵بلکه از بندگیش سر تابد
بر خداوندیش ظفر یابد
۲۶نام شاه مظفرش گردد
همه گیتی مسخرش گردد
۲۷شه چو بر گوشش آن نفس بگذشت
در دل خویش ازان هوس بگذشت
۲۸لوح خاطر ز نقش شهوت شست
کرد بر خود لباس عفت چست
۲۹لاجرم شد به فرصتی اندک
شهره فتح و نصرتش مسلک
۳۰ملک هندوستان همه بگرفت
شرق و غرب جهان همه بگرفت
۳۱محمل آخر به ملک باقی راند
نام او تا به حشر باقی ماند
۳۲