شاه ترمذ کنیزکی زیبا
داشت دلکش چو نقش بر دیبا
۱یافت در دل به سوی او میلی
بلکه بر کشت عاقبت سیلی
۲عشق در دل چو شد قوی بنیاد
رخنه در کار ملک و دین افتاد
۳یک شبی روی بر زمین مالید
به دعا از دل حزین نالید
۴کای خداوند آسمان و زمین
بنده حکم تو هم آن و هم این
۵کارم از دست رفت دستم گیر
دست جان هوا پرستم گیر
۶پیش ازین داشتم دلی ساده
از هواهای نفس آزاده
۷نیک از بد بدان شناختمی
کار نیکان به آن بساختمی
۸دلربایی ببرد آن دل را
به دو صد غم سپرد آن دل را
۹نقش اویم ز لوح دل بتراش
پاکش از لوح آب و گل بتراش
۱۰سر به سر کن زیان و سودش را
به عدم باز بر وجودش را
۱۱تا به تدبیر ملک پردازم
کار از کار ماندگان سازم
۱۲این بگفت و سرشک خونین ریخت
خاک محرابگه به خون آمیخت
۱۳گریه از صاحب دعا بی قیل
بر وجود اجابت است دلیل
۱۴بامدادادن که پا به تخت نهاد
بازش آن بت به سینه رخت نهاد
۱۵عهد نوروز بود و فصل بهار
دامن گل به کف چو دامن یار
۱۶خیمه از حد شهر بیرون زد
سایه بان بر کنار جیحون زد
۱۷دید از سبزه بر لب جیحون
گستریده بساط سقلاطون
۱۸دست جانان به صد نشاط به دست
شاد و خرم بر آن بساط نشست
۱۹آنچه اسباب کامرانی بود
وانچه ز آلات شادمانی بود
۲۰گرچه جا بر کنار دریا داشت
همه با یکدگر مهیا داشت
۲۱نیمروزان که وقتشان خوش شد
دل سوی بحرشان عنان کش شد
۲۲زورقی چون هلال از زر ناب
جمع در وی نشاط را اسباب
۲۳پیش شاه و کنیزک آوردند
ماه و خور در هلال جا کردند
۲۴شد روان زورق از کناره شط
می برید آب را به سینه چو بط
۲۵داشت شاه از نشاط پردازی
همچو بر بط فکنده شهبازی
۲۶ناگهان موجی از میان برخاست
زان دو زورق نشین فغان برخاست
۲۷رفت زورق به موج آب فرو
شد به مغرب دو آفتاب فرو
۲۸شه به حسرت کنیز را بگذاشت
به شنا ره به سوی شط برداشت
۲۹چون ازان لجه بر کنار رسید
اثری زان گزیده یار ندید
۳۰شد ز صدقی که بود در طلبش
به اجابت قرین دعای شبش
۳۱تازه شد رسم پادشاهی او
با همه خلق نیکخواهی او
۳۲آری آنجا که حکم هشیاریست
عاشقی ضد مملکتداریست
۳۳افتد از عشق ملک در کم و کاست
عشق و شاهی به هم نیاید راست
۳۴