«گر عیب سر زلف بت از کاستن است
چه جای به غم نشستن و خاستن است
۱وقت طرب و نشاط و می خواستن است
کآرایش سرو هم ز پیراستن است »
۲بود ایاز آن به نیکویی ممتاز
از همه لعبتان چین و طراز
۳آفتابی ز آسمان امید
سروی از باغ رحمت جاوید
۴جبهه اش نور صبح بهروزی
کار او روز دولت افروزی
۵ابرویش قبله صفا کیشان
طاق محراب طاعت اندیشان
۶چشم او شیر گیر آهوی مست
صفت شیران ازو گرفته شکست
۷دهنی همچو عیش عاشق تنگ
دو لبش با سرشک او یکرنگ
۸غبغبش بود با ذقن به دو نیم
سیبی از میوه زار باغ نعیم
۹بر لبش همچو خضر تازه نبات
آمده تر برون ز آب حیات
۱۰متناسب ز فرق تا به قدم
متواضع ز شاه تا به حشم
۱۱هم ادب هم جمال با هم داشت
آنچه بیرون ازین بود کم داشت
۱۲در ادای حقوق خدمت شاه
ننشستی ز پای بیگه و گاه
۱۳خاطر شاه بود شیفته اش
وز جمال و ادب فریفته اش
۱۴یک شبی شه به بزم باده نشست
یافت تأثیر باده بر وی دست
۱۵دست عشقش بتافت دامن عقل
شوق وصلش بسوخت خرمن عقل
۱۶نقد جان در ره نیاز نهاد
چشم بر طلعت ایاز گشاد
۱۷دید زلفی که از بناگوشش
سرنگون سر نهاده بر دوشش
۱۸بند در بند و حلقه در حلقه
بند صد جان و دل به هر حلقه
۱۹سنبل خم گرفته تاب زده
حلقه بر روی آفتاب زده
۲۰خواست تا بر میان به هر تاری
بندد از دست عشق زناری
۲۱رسم دین از میانه برگیرد
شیوه کافری ز سر گیرد
۲۲عصمتش بانگ زد که هان محمود
سایه ات باد بر جهان ممدود
۲۳پیش ازان کت به کفر افتد کار
تیغ برکش به قطع این زنار
۲۴خجنر اندر کف ایاز نهاد
گفت کن لطف هر چه باداباد
۲۵قطع کن این کمند مشکین را
ور نه بر باد می دهم دین را
۲۶گفت ایاز از کجا برم ای شاه
تا که باشد به موجب دلخواه
۲۷گفت از نیمه زانکه نیمشب است
رفته یک نیمه زین شب طرب است
۲۸سازش از نیم زلف خویش تمام
تا رسیم از شب تمام به کام
۲۹چون ایاز این سخن ز شاه شنید
نیمی از زلف خویشتن ببرید
۳۰بوسه داد و به پیش شاه نهاد
شاه دست کرم به بذل گشاد
۳۱ریخت چندان در و زر و گوهر
بهر فرمان شنیدنش بر سر
۳۲که دگر پیش آن شه والا
نتوانست کرد سر بالا
۳۳شب بدینها به آخر انجامید
هر کس از شغل خود بیارامید
۳۴کرد بر شاه زور مستی و خواب
سر به بالین نهاد مست و خراب
۳۵خواب شب کرد و صبحدم برخاست
با نسیم سحر به هم برخاست
۳۶از حدیث شبانه یاد آورد
روز بد را ترانه یاد آورد
۳۷زلف ببریده را گرفت به دست
همچو ماتم رسیدگان بنشست
۳۸با دل خویش برگرفت خروش
که چه بد بود آنچه کردم دوش
۳۹بود عمر دراز زلف ایاز
روی برتافتم ز عمر دراز
۴۰نیمی از عمر خویش کم کردم
بر خود و عمر خود ستم کردم
۴۱صبر و هوشش فتاده در کم و کاست
گه به جا می نشست و گه می خاست
۴۲روز بگذشت و او قرار نیافت
هیچ کس ز اهل بار بار نیافت
۴۳بر در بار جمله صف بستند
منتظر بهر بار بنشستند
۴۴عنصری را شدند راهنمای
که برو خویش را به شاه نمای
۴۵بو که این عقده را گشاد دهی
رنج و اندوه او به باد دهی
۴۶عنصری را چو دید شاه از دور
گفت هستم ز شغل دوش نفور
۴۷حسب حالم ترانه ای ده ساز
که به عیش شبانم آیم باز
۴۸گفت شاها به باغ ملک تو در
هست سروی ایاز تازه و تر
۴۹دل پریشان مکن که گستاخی
برد از سرو تازه بر شاخی
۵۰باغبان سرو را چو پیراید
جز به پیراستن نیاراید
۵۱یک دوبیتی هم اندرین معنا
کرد بر مطربان شاه املا
۵۲در حریفان فتاد جوش و خروش
برگرفتند بانگ نوشانوش
۵۳وقت شه زان ترانه خرم شد
ساغر خرمی دمادم شد
۵۴دست همت ز تاج و تخت فشاند
عنصری را به پیش تخت نشاند
۵۵داد فرمان که گوهر آوردند
دهنش را سه باره پر کردند
۵۶آن دهانی که ریخت بر وی در
ساختش از سه باره گوهر پر
۵۷رفت آن عقد گوهرش ز دهان
ماند این سفته در به گوش جهان
۵۸آنچه باقی اگر چه خاک در است
به ز فانی اگر چه گنج زر است
۵۹