پیش شیخی رفت آن مرد فضول
بهر بی فرزندیش خاطر ملول
۱گفت با من دار شیخا همتی
تا ببخشد کردگارم دولتی
۲تازه سروی روید از آب و گلم
کز وجود او بیاساید دلم
۳یعنی آید در کنارم یک پسر
کز جمال او شود روشن بصر
۴شیخ گفتا خویش را رنجه مدار
واگذار این کار را با کردگار
۵در هر آن کاری که آری روی و رای
مصلحت را از تو به داند خدای
۶گفت شیخا من بدین مقصود اسیر
مانده ام از من عنایت وامگیر
۷از دعا شو قاصد بهبود من
تا به زودی رو دهد مقصود من
۸شیخ حالی در دعا برداشت دست
بر نشان افتاد تیر او ز شست
۹یک پسر چون آهوی چین مشکبار
از شکارستان غیبش شد شکار
۱۰چون نهال شهوت و شاخ هوا
یافت در آب و گلش نشو و نما
۱۱با حریفان باده نوشیدن گرفت
در پی هر کام کوشیدن گرفت
۱۲مست شد جا بر کنار بام کرد
دختر همسایه را بدنام کرد
۱۳شوهر دختر ز پیش او گریخت
ورنه خونش را به خنجر خواست ریخت
۱۴شحنه را دادند ازین صورت خبر
بدره های زر طمع کرد از پدر
۱۵روز و شب این بود کار و بار او
فاش شد در شهر و کو کردار او
۱۶نی نصیحت را اثر بودی در او
نی سیاست کارگر بودی در او
۱۷چون پدر زین کار و بار آمد به تنگ
باز زد در دامن آن شیخ چنگ
۱۸که ندارم غیر تو فریادرس
رحم کن بر من به فریادم برس
۱۹کن دعای دیگر اندر کار او
وز سر من دور کن آزار او
۲۰شیخ گفت آن روز من گفتم تو را
که مکن الحاح و بگذر زین دعا
۲۱عفو می خواه از خدا و عافیت
کین بود در هر دو عالم کافیت
۲۲چون ببندی بار رحلت زین دیار
نی پسر نی دخترت آید به کار
۲۳بنده ای در بندگی بی بند باش
هر چه می آید بدان خرسند باش
۲۴