شاه چون دایه گرفت ابسال را
تا سلامان همایون فال را
۱آورد در دامن احسان خویش
پرورد از رشحه پستان خویش
۲چشم او چون بر سلامان اوفتاد
زان نظر چاکش به دامان اوفتاد
۳شد به جان مشعوف لطف گوهرش
همچو گوهر بست در مهد زرش
۴در تماشای رخ آن دل فروز
رفت ازو خواب شب و آرام روز
۵روز تا شب جد او و جهد او
بود در بست و گشاد مهد او
۶گه تنش را شستی از مشک و گلاب
گه گرفتی شکرش در شهد ناب
۷مهر آن مه بس که در جانش نشست
چشم مهر از هر که غیر او ببست
۸گر میسر گشتیش بی هیچ شک
کردیش جا در بصر چون مردمک
۹بعد چندی چون ز شیرش باز کرد
نوع دیگر کار و بار آغاز کرد
۱۰وقت خفتن راست کردی بسترش
سوختی چون شمع بالای سرش
۱۱بامداد از خواب چون برخاستی
همچو زرین لعبتش آراستی
۱۲سرمه کردی نرگس شهلای او
چست بستی جامه بر بالای او
۱۳کج نهادی بر سرش زرین کلاه
وز برش آویختی زلف سیاه
۱۴با مرصع بندهای لعل و زر
بر میان نازکش بستی کمر
۱۵کردی اینسان خدمتش بیگاه و گه
تا شدش سال جوانی چارده
۱۶چارده بودش به خوبی ماه رو
سال او شد چارده چون ماه او
۱۷پایه حسنش بسی بالا گرفت
در همه دلها هوایش جا گرفت
۱۸شد یکی صد حسن او وان صد هزار
صد هزاران دل ز عشقش بی قرار
۱۹با قد چون نیزه بود آن دلپسند
آفتابی گشته یک نیزه بلند
۲۰نیزه واری قد او چون سر کشید
بر دل هر کس ازو زخمی رسید
۲۱زان بلندی هر کجا افکند تاب
سوخت جان عالمی زان آفتاب
۲۲جبهه اش بدر و از او نیمی نهان
با هلال منخسف کرده قران
۲۳بینی اش زیر هلال منخسف
در میان ماه کافوری الف
۲۴چشم مستش آهوی مردم شکار
جلوه گاهش در میان لاله زار
۲۵ملک خوبی را به رخها شاه بود
شوکت شاهی به او همراه بود
۲۶خانم شاهیش لعل آتشین
گنج در و گوهرش زیر نگین
۲۷تازه سیبش میوه باغ بهشت
آفرین بر دست آن کین میوه کشت
۲۸چشمه سار لطف سیب غبغبش
تشنگان را آمده جان بر لبش
۲۹گردن او سرفراز مهوشان
در کمندش گردن گردنکشان
۳۰پاکبازان از پی دفع گزند
از دعا بر بازویش تعویذبند
۳۱پست ازو قدر همه زورآوران
زیر دستش ساعد سیمینبران
۳۲ساعدش را از یسار و از یمین
جان فشانان نقد جان در آستین
۳۳پنجه اش داده شکست سیم ناب
دست هر پولاد بازو داده تاب
۳۴نقد راحت از دو کف در مشت او
حسن خاتم ختم بر انگشت او
۳۵هر چه در وصف جمالش گفته شد
گوهری از بحر صورت سفته شد
۳۶گوش جان را کن به سوی من گرو
شمه ای دیگر ز احوالش شنو
۳۷