چون سلامان هفته ای محمل براند
پندگویان را بر او دستی نماند
۱از ملامت ایمن و فارغ ز پند
بار خود بر ساحل بحری فکند
۲دید بحری همچو گردون بی کران
چشم های بحریان چون اختران
۳قاف تا قاف امتداد دور او
تا به پشت گاو و ماهی غور او
۴کوه پیکر موج ها در اضطراب
گشته کوهستان از آنها روی آب
۵یا نه بختی اشتران از هر طرف
از سر مستی به لب آورده کف
۶ماهیان در وی نمایان بی دریغ
همچو جوهر از صقالت داده تیغ
۷بلکه پیدا پیش چشم خرده بین
چون خطای نقش بر دیبای چین
۸کرده سطح آب را هر جا دو نیم
همچو نیلی دیبه را مقراض سیم
۹گر بجنبیدی نهنگش زین نشیب
جوز هر خوردی بر این بالا نهیب
۱۰چون سلامان بحر را نظاره کرد
بهر اسباب گذشتن چاره کرد
۱۱کرد پیدا زورقی چون ماه نو
بر کنار بحر اخضر تیز دو
۱۲هر دو رفتند اندر او آسوده حال
شد مه و خورشید را منزل هلال
۱۳شد روان از بادبان پر ساخته
همچو بط سینه بر آب انداخته
۱۴راه را بر خود به سینه می شکافت
روی در مقصد به سینه می شتافت
۱۵بود بر شکل کمان لیکن ز تیر
تیزپرتر می گذشت از آبگیر
۱۶از پس ماهی که زورق راندند
وز دم دریا ز رونق ماندند
۱۷شد میان بحر پیدا پیشه ای
وصف آن بیرون ز هر اندیشه ای
۱۸هیچ مرغ اندر همه عالم نبود
کاندر آن عشرتگه خرم نبود
۱۹یک طرف در جلوه با هم جوق جوق
چون تذرو از تاج و چون قمری ز طوق
۲۰یک طرف صف صف همه دستانسرای
ساز دستان کرده از منقار و نای
۲۱نو درختان شاخ در شاخ اندر او
در نوا مرغان گستاخ اندر او
۲۲میوه در پای درختان ریخته
خشک و تر با یکدگر آمیخته
۲۳چشمه آبی به زیر هر درخت
آفتاب و سایه گردش لخت لخت
۲۴شاخ بود از باد دستی رعشه دار
مشت پر دینار از بهر شمار
۲۵چون نبودی نیک گیرا مشت او
ریختی از فرجه انگشت او
۲۶گوییا باغ ارم چون رو نهفت
غنچه پیدایش آنجا شکفت
۲۷یا بهشت عدن بی روز حساب
بر گرفت از روی خویش آنجا نقاب
۲۸چون سلامان دید لطف بیشه را
از سفر کوتاه کرد اندیشه را
۲۹با دلی فارغ ز هر امید و بیم
گشت با ابسال در بیشه مقیم
۳۰هر دو شادان همچو جان و تن به هم
هر دو خرم چون گل و سوسن به هم
۳۱صحبتی ز آویزش اغیار دور
راحتی ز آمیزش تیمار دور
۳۲نی ملامت پیشه با ایشان به جنگ
نی نفاق اندیشه با ایشان دو رنگ
۳۳گل در آغوش و خراش خار نی
گنج در پهلو و رنج مار نی
۳۴هر زمان در مرغزاری کرده خواب
هر نفس از چشمه ساری خورده آب
۳۵گاه با بلبل به گفتار آمده
گاه با طوطی شکر خوار آمده
۳۶گاه با طاووس در جولانگری
گاه در رفتار با کبک دری
۳۷قصه کوته دل پر از عیش و طرب
هر دو می بردند روز خود به شب
۳۸خود چه زان بهتر که باشد با تو یار
در میان و عیبجویان در کنار
۳۹در کنار تو بجز مقصود نی
مانع مقصود تو موجود نی
۴۰