هر کجا از عشق جانی در هم است
محنت اندر محنت و غم در غم است
۱خاصه عشقی کش ملامت یار شد
گفت و گوی ناصحان بسیار شد
۲از ملامت سخت گردد کار عشق
وز ملامتگر فزون تیمار عشق
۳بی ملامت عشق جان پروردن است
چون ملامت یار شد خون خوردن است
۴چون سلامان آن ملامت ها شنید
جان شیرینش ز غم بر لب رسید
۵مهر ابسال از درون او نکند
لیک شوری در درون او فکند
۶مشرب عذب و صالش تلخ شد
غره ماه نشاطش سلخ شد
۷بر نیامد هیچ جا از وی دمی
کش نیفتاد از ملامت ماتمی
۸جانش از تیر ملامت ریش گشت
در دل اندوهی که بودش بیش گشت
۹می بکاهد از ملامت جان مرد
صبر بر وی کی بود امکان مرد
۱۰می توان یک زخم خورد از تیغ تیز
چون پیاپی شد چه چاره جز گریز
۱۱روزها اندیشه کاری پیشه کرد
بارها در کار خویش اندیشه کرد
۱۲با هزار اندیشه در تدبیر کار
یافت کارش بر فرار آخر قرار
۱۳کرد خاطر از وطن پرداخته
محملی از بهر رفتن ساخته
۱۴چون درآمد شب روان محمل ببست
تنگ با ابسال در محمل نشست
۱۵هم سلامان نغز هم ابسال نغز
محمل از هر دو چو بادام دو مغز
۱۶وقت رفتن رفته سر بر دوش هم
گاه خفتن خفته در آغوش هم
۱۷هر دو را پهلو به پهلو متصل
بود محمل تنگ ازان رفتن نه دل
۱۸یار بی اغیار چون در بر بود
خانه هر چند تنگتر بهتر بود
۱۹بلکه هر جا یار را افتد درنگ
کی بود بر عاشق دلخسته تنگ
۲۰