با خروس آن تاجدار سرفراز
آن مؤذن گفت در وقت نماز
۱هیچ دانا وقت نشناسد چو تو
وز فوات وقت نهراسد چو تو
۲با چنین دانایی ای دستانسرای
کنگر عرشت همی بایست جای
۳ماکیانی چند را کرده گله
چند گردی در ته هر مزبله
۴گفت بود اول مرا پایه بلند
شهوت نفسم بدین پستی فکند
۵گر ز نفس و شهوتش بگذشتمی
در ته هر مزبله کی گشتمی
۶در ریاض قدس محرم بودمی
با خروس عرش همدم بودمی
۷