چون سلامان آن نصیحت گوش کرد
بحر طبع او ز گوهر جوش کرد
۱گفت شاها بنده رای توام
خاک پای تخت فرسای توام
۲هر چه فرمودی به جان کردم قبول
لیکن از بی صبری خویشم ملول
۳نیست از دست دل رنجور من
صبر بر فرموده ات مقدور من
۴بارها با خویش اندیشیده ام
در خلاصی زین بلا پیچیده ام
۵لیک چون یادم ازان ماه آمده ست
جان من در ناله و آه آمده ست
۶ور فتاده چشم من بر روی او
کرده ام روی از دو عالم سوی او
۷در تماشای رخ آن دلپسند
نی نصیحت مانده بر یادم نه پند
۸