باشد اندر دار و گیر روز و شب
عاشق بیچاره را حالی عجب
۱هر چه از تیر بلا بر وی رسد
از کمان چرخ پی در پی رسد
۲ناگذشته از گلویش خنجری
از قفای آن درآید دیگری
۳گر بدارد دوست از بیداد دست
بر وی از سنگ رقیب آید شکست
۴ور بگردد از سرش سنگ رقیب
یابد از طعن ملامتگو نصیب
۵ور رهد زینها برزید خون به تیغ
شحنه هجرش به صد درد و دریغ
۶چون سلامان کوه آتش برفروخت
واندر او ابسال را چون خس بسوخت
۷رفت همتای وی و یکتا بماند
چون تن بیجان از او تنها بماند
۸ناله جانسوز بر گردون کشید
دامن مژگان ز دل در خون کشید
۹دود آهش خیمه بر افلاک زد
صبح ز اندوهش گریبان چاک زد
۱۰بس که از غم سینه کندن کرد ساز
سینه ناخن ناخنش شد همچو باز
۱۱بر وی از ناخن ز بس آزار جست
یک سر ناخن نماند از وی درست
۱۲سنگ می زد بر دل و بی هیچ شک
بود آن نقد وفایش را محک
۱۳چون به دل بنشست ازان سنگش غبار
نقد او آمد برون کامل عیار
۱۴چون ازو دست تهی کردی نشست
کندی از حسرت به دندان پشت دست
۱۵چون ندیدی پنجه اندر پنجه یار
پنجه خود کردی از دندان فگار
۱۶زان گهر دیدی چو خالی مشت خویش
کندی از دندان سرانگشت خویش
۱۷آن شکر لب را ندیدی چون به جای
نیشکر آیین شدی انگشت خای
۱۸روز و شب بی آنکه همزانوش بود
از طپانچه بودیش زانو کبود
۱۹هر شب آوردی به کنج خانه روی
با خیال یار خویش افسانه گوی
۲۰کای ز هجر خویش جانم سوخته
وز جمال خویش چشمم دوخته
۲۱عمرها بودی انیس جان من
نوربخش دیده گریان من
۲۲خانه در کوی وصالت داشتم
دیده بر شمع جمالت داشتم
۲۳هر دو از دیدار هم بودیم شاد
وز وصال یکدگر در صد گشاد
۲۴هر دو ما با یکدگر بودیم و بس
کار نی کس را به ما ما را به کس
۲۵دست بیداد فلک کوتاه بود
کارها بر موحب دلخواه بود
۲۶شب همی خفتیم در آغوش هم
رازگویان روز سر در گوش هم
۲۷در میان ما کسی را راه نی
ناکسی از حال ما آگاه نی
۲۸کاش چون آتش همی افروختم
تو همی ماندی و من می سوختم
۲۹سوختی تو من بماندم این چه بود
این بد آیین با من مسکین چه بود
۳۰کاشکی من نیز با تو بودمی
با تو راه نیستی پیمودمی
۳۱از وجود ناخوش خود رستمی
عشرت جاوید در پیوستمی
۳۲