چون سلامان ماند از ابسال اینچنین
بود در روز و شبش حال اینچنین
۱محرمان آن پیش شه گفتند باز
جان او افتاد ازان غم در گداز
۲داشت با ابسال صد اندوه بیش
آمدش بی او غمی چون کوه پیش
۳با ویش غم بود و بی وی نیز هم
از ضمیر او نشد ناچیز غم
۴گنبد گردون عجب غمخانه ایست
بی غمی در وی دروغ افسانه ایست
۵چون گل آدم سرشتند از نخست
شد به قدش خلعت صورت درست
۶ریخت بالای وی از سر تا قدم
چل صباح ابر بلا باران غم
۷چون چهل بگذشت روزی تا به شب
بر سرش بارید باران طرب
۸لاجرم از غم کس آزادی نیافت
جز پس از چل غم یکی شادی نیافت
۹چون بود باران شادی ختم کار
گیرد آخر کار بر شادی قرار
۱۰لیک داند آن که دانش پرور است
کین قرار اندر سرای دیگر است
۱۱شه سلامان را در آن ماتم چو دید
بر دلش صد زخم رنج و غم رسید
۱۲چاره آن کار نتوانست هیچ
بر رگ جان اوفتادش تاب و پیچ
۱۳کرد عرض رای آن دانا حکیم
کای جهان را قبله امید و بیم
۱۴هر کجا درمانده ای را مشکلیست
حل آن ز اندیشه روشندلیست
۱۵در جهان امروز روشندل تویی
بند سای قفل هر مشکل تویی
۱۶سوخت ابسال و سلامان از غمش
کرده وقت خویش وقف ماتمش
۱۷نمی توان ابسال را آورد باز
نی سلامان را توان شد چاره ساز
۱۸گفتم اینک مشکل خود پیش تو
چاره جوی از عقل دور اندیش تو
۱۹رحمتی فرما که بس درمانده ام
در کف صد غصه مضطر مانده ام
۲۰داد آن دانا حکیم او را جواب
کای نگشته رایت از راه صواب
۲۱گر سلامان نشکند پیمان من
وآید اندر ربقه فرمان من
۲۲زود باز آرم به وی ابسال را
کشف گردانم ز وی این حال را
۲۳چند روزی چاره حالش کنم
جاودان دمساز ابسالش کنم
۲۴از حکیم این را سلامان چون شنید
زیر فرمان وی از جان آرمید
۲۵خار و خاشاک درش رفتن گرفت
هر چه گفت از جان پذیرفتن گرفت
۲۶خوش بود خاک در کامل شدن
بنده فرمان صاحبدل شدن
۲۷بشنو این نکته که دانا گفته است
گوهری بس خوب و زیبا سفته است
۲۸باش دانا بی لجاج و بی ستیز
یا که اندر سایه دانا گریز
۲۹رخنه کز نادانی افتد در مزاج
یابد از دانا و دانایی علاج
۳۰