ای که در دولت دین کم زنی
چند دم از نسبت آدم زنی
۱آدمی آنست که دینی در اوست
محو گمان کرده یقینی در اوست
۲گر بود این پیکر گل آدمی
زو در و دیوار ندارد کمی
۳بلکه فزون باشد ازو در نمود
مهره دیوار به سلک وجود
۴آدمیی پشت بر ایام کن
روی به معموره اسلام کن
۵پیش شریعت رو و اسلام سنج
میرسد ارکان چو حروفش به پنج
۶رکن نخستش که شهادت بود
راه خلاف آمد عادت بود
۷هست دو ره هر دو به هم متصل
گام زنان زین دو ره ارباب دل
۸آن یکی اقلیم الهی گشای
شد به خدایت ره وحدت نمای
۹وان دگرت گنج فتوت فشان
برده به دهلیز نبوت کشان
۱۰ور به نهایت نگری یک ره است
عاقبت هر دو از آن الله است
۱۱هست یکی ظرف به غایت شگرف
ناطقهاش ساخته از صوت و حرف
۱۲نیست بجز شهد سعادت در او
هر الف انگشت شهادت در او
۱۳دست درین شهد ز عادت بدار
چون الف انگشت شهادت برآر
۱۴بو که ز منشور سعادت نویس
یابی ازین شهد یک انگشت لیس
۱۵خامه به هر صفحه که بنگاردش
از مگس نقطه نگه داردش
۱۶یعنی ازین شهد که صافی فتاد
هرکه مگس طبع بود دور باد
۱۷لام الفش هست درین دیولاخ
گردن دیوان هوا را دو شاخ
۱۸بلکه چو پرگاروش آمد پدید
خط عدم گرد دو عالم کشید
۱۹آلت قطع آمده مقراضوار
تا ببری زآنچه نیاید به کار
۲۰چون ز دو انگشت ویی تیز دست
قید تعلق ببُر از هرچه هست
۲۱چرخ که آمد به تو مقراض ده
اطلس او در دم مقراض نه
۲۲تا برد از همت والای تو
خلعت توحید به بالای تو
۲۳شاهد هر جان که بود دلفریب
یافته زین خلعت زیباست زیب
۲۴بیشه توحید درین دامگاه
شیردلان را بود آرامگاه
۲۵شیر دلی روی در آن بیشه کن
همدمی شیردلان پیشه کن
۲۶با همه همبیشه و همپیشه باش
ی کدل و یک روی و یک اندیشه باش
۲۷روی در آن کن که تو را روی داد
صد در امید به رویت گشاد
۲۸چشم بر آن نه که ز روز نخست
روشنی چشم جهان بین توست
۲۹دست در آن زن که ازو شد به پای
قامت قدرت به فلک فرق سای
۳۰صانع بی چون که تو را آفرید
با تو بگویم که چرا آفرید
۳۱تا بشناسیش به نعت یکی
نی یکیی از کمی و اندکی
۳۲بل یکیی ز اندک و بسیار بیش
صد قدم از اندک و بسیار پیش
۳۳چون به شناسایی او پی بری
پیش نهی پای پرستشگری
۳۴روی به محراب عبادت کنی
کسب سببهای سعادت کنی
۳۵هرچه کند بنده برون زین دو کار
آخر ازآن کار شود شرمسار
۳۶رخت به سر حد ندامت برد
داغ ندامت به قیامت برد
۳۷شعله زند از دل محنت قرین
آتش آنش ابدالآبدین
۳۸