پیش که از ابر صفا نم نبود
رسته گل صفوت آدم نبود
۱بود جهان یک به یک آیینه ها
بلکه سراسر همه گنجینه ها
۲بر سر هر گنج طلسم دگر
نقد در او گوهر اسم دگر
۳لیک نشانی ز مسمی نداشت
مظهر جمعیت اسما نداشت
۴شاه ازل خواست چنان مظهری
چید ز دریای قدم گوهری
۵ساخت دلش مخزن اسرار خویش
کرد رخش مطلع انوار خویش
۶هر چه عیان داشت بر او خرج کرد
هر چه نهان خواست در او درج کرد
۷شد ز ره صورت و معنی به هم
مجمع بحرین حدوث و قدم
۸علم الاسما رقم دفترش
خمر طینه صدف گوهرش
۹گونه گندم به ادیمش سپرد
نامش از آن روی جز آدم نبرد
۱۰سایه بر اوج فلک انداختش
سجده گه فوج ملک ساختش
۱۱جز سر فرقت زدگان هر که بود
چهره به خاک ره آن پاک بود
۱۲بزم کرامت ز رخش بر فروخت
هر که رخش دید بر آن دیده دوخت
۱۳چون به رخش چشم همه تیز دید
نیل «عصی آدم » بر وی کشید
۱۴باز به حالش پی دفع گزند
تابشی از «تاب علیه » اوفکند
۱۵تیرگی معصیتش دور شد
ظلمت نیلش علم نور شد
۱۶سیر وجودش به لطافت رسید
دور کمالش به خلافت کشید
۱۷کشور اسماء الهی گرفت
مملکتی نامتناهی گرفت
۱۸پرتو او بر زن و بر مرد تافت
هر که ازو هر چه طلب کرد یافت
۱۹آینه ای شد که بر او چشم کس
چون نظر انداخت خدا دید و بس
۲۰بلکه نبود از دل ظلمت زدای
شاهد و مشهود در او جز خدای
۲۱ای به ره دور و درشت آمده
وز کمرش پشت به پشت آمده
۲۲پشت وفا بر گهر او مکن
دست جفا در کمر او مکن
۲۳حیف بود صورت آدم تو را
معنی شیطان شده همدم تو را
۲۴سهل بود جلد کتاب کریم
بسته بر افسانه دیو رجیم
۲۵دلق صفا در بر و زیر بغل
کرده نهان دفتر زرق و حیل
۲۶گرگ دلی صورت یوسف که چه
صورت اگر نیست تأسف که چه
۲۷اصل که معنی است چو بگذاشتی
دل به سوی فرع چرا داشتی
۲۸قدر شناس گهر خویش باش
صیرفی سیم و زر خویش باش
۲۹گر زر خالص شده ای خوش تو را
ور نه چه چاره ست ز آتش تو را
۳۰آتشی از سوز و طلب برفروز
هر غش و غلی که بیابی بسوز
۳۱جوهر دل را ز عرض پاک کن
چشم خرد را ز غرض پاک کن
۳۲دامن جان درکش از آلودگی
نیست در آلودگی آسودگی
۳۳بند ز تن بگسل و آزاده شو
نقش دویی دور کن و ساده شو
۳۴زاد مریدان ره آزادگیست
شیوه آیینه دلان سادگیست
۳۵ساده دلی باش پسندیده ذات
پاک ز رنگ صور کائنات
۳۶تا چو ازین مرحله بیرون شوی
همنفس شاهد موزون شوی
۳۷پیش نگاری شوی آیینه نه
کش نبود هیچ ز آیینه به
۳۸