چاشت که خورشید علم برفراشت
ظلمت سایه به زمین کم گذاشت
۱هر علم از سایه فزاید پناه
جز علم خور که بود سایه کاه
۲خنجر زرین چو کشید از شکوه
سایه شد از دشت گریزان به کوه
۳چهره چو افروخت ز نیلی تتق
زیب دگر یافت افق تا افق
۴سایه ظلمت ز میان دور شد
ظلمت سایه همگی نور شد
۵من به چنین روز ز ادبار خویش
تیره چو سایه پس دیوار خویش
۶تنگ شده بر دل من شهر و کوی
طوف کنان تافتم از شهر روی
۷پای نهادم به تماشا و گشت
رخت کشیدم سوی صحرا و دشت
۸عاقبتم گشت به دشتی کشید
کش نه کران بود نه پایان پدید
۹بادیه ای پهن چو صحن امل
دور چو از دیده غافل اجل
۱۰بس که سر افراخته زو گردباد
خیمه گردون شده ذات العماد
۱۱صد گله گورش ز یمین و یسار
صد رمه آهوش به هر مرغزار
۱۲هرگز از آسیب شکارافکنان
آهو و گورش نشده تگ زنان
۱۳بهر رهایی ز سگ تیر تاز
روبهش از حیله گری رسته باز
۱۴آنچه در او خواب برد ز اضطراب
دیده خرگوش ندیده به خواب
۱۵کنده ددانش همه دندان آز
از جگر خویش شده طعمه ساز
۱۶بود عجب بادیه ای دلگشای
شوق در او قوت پای آزمای
۱۷در هوس پیر دمی می زدم
در طلب وی قدمی می زدم
۱۸سیر من آخر به مقامی رسید
کز طرفی مژده کامی رسید
۱۹در پی آن کام شدی گام زن
نایره در خرمن آرام زن
۲۰تا به فلک رنگ یکی سبزه زار
گرد چو خورشید یکی چشمه سار
۲۱بر لب آن چشمه وضو کرد پیر
نورفشان چهره چو بدر منیر
۲۲سبق نمودم به دعا و سلام
پیش گرفتم سبق احترام
۲۳گوش کرامت به خطابم نهاد
درج حقیقت به جوابم گشاد
۲۴لطف جوابش چو نسیم بهار
بند گشاد از دل من غنچه وار
۲۵کرد چو آن بندگشایی مرا
داد ز هر بند رهایی مرا
۲۶رشته من از گره قید رست
بر گرهم گوهر اطلاق بست
۲۷قطره ناچیز به بحر آرمید
هستی خود را همگی بحر دید
۲۸در صور بحر چو موج و بخار
یافت همه جلوه خویش آشکار
۲۹چون پی گوهر سوی دریا شتافت
هیچ گهر جز گهر خود نیافت
۳۰چون به تماشا سوی خود بنگریست
هیچ ندانست که جز بحر چیست
۳۱جامی اگر زانکه زدی دست و پا
تا که بدین بحر شدی آشنا
۳۲غرقه بحر آمده غواص شو
طالب در و گهر خاص شو
۳۳در دل اگر شعله حالیت هست
لایق آن حسن مقالیت هست
۳۴سوخته شعله حالات باش
ساخته شرح مقالات باش
۳۵