ای ز صفت تیره دلان خم زده
وز صفت اهل صفا دم زده
۱دل نشده صاف ز نام آوری
نام برآورده به صوفیگری
۲شیوه صوفی چه بود نیستی
چند تو بر هستی خود ایستی
۳گم شو ازین هستی پر اشتلم
بلکه شو از گم شدگی نیز گم
۴ناشده از خویش تهی همچو نی
دم زدنت زانکه نه یی تا به کی
۵گر تو نیی این همه آوازه چیست
هر نفس این زمزمه تازه چیست
۶نی چه بود آن که به دستان خویش
دم نزند جز ز نیستان خویش
۷بادیه هستی خود بسپرد
پی به نیستان عدم آورد
۸چون ز نیستان شکرافشان شود
بهر حریفان شکرستان شود
۹از شکرستان چو برآرد نفس
طوطی جان ها شود آنجا مگس
۱۰بر لبت این لاف که چون نی نیم
در دلت اندیشه که جز کی کیم
۱۱قالب تو رومی و دل زنگی است
رو که نه این شیوه یکرنگی است
۱۲با تن رومی دل زنگی که چه
رنگ یکی گیر دو رنگی که چه
۱۳رنگ دو رنگی به دو رنگان گذار
زانکه دو رنگی همه عیب است و عار
۱۴به که شفا جو ز مسیحا شوی
بو که ازین عیب مبرا شوی
۱۵خشک ز روزه شکمت طبلسان
گشته علم بر کتفت طیلسان
۱۶سر نزده از دلت انصاف فقر
چند بدین طبل و علم لاف فقر
۱۷خرقه صد پاره که داری به دوش
بر سر صد عیب بود پرده پوش
۱۸دلق ورع را چو بود تار سست
کی شود از خرقه پاره درست
۱۹رشته تسبیح تو دام ریاست
مهره آن دانه مرغ هواست
۲۰دانه و دام از پی آن گستری
تا غذی از گرسنه مرغی خوری
۲۱هست ز مسواک چه سوهان تو
تیز به خوان همه دندان تو
۲۲تیزی دندانت به سوهان بسای
از سر هر سفره مشو لقمه خای
۲۳شرح محاسن چو دهد شانه ات
سر به قبایح نهد افسانه ات
۲۴نیست به روی تو یکی مو سیاه
چند کنی نامه سیاه از گناه
۲۵شکل کمان راست قدت شرح ده
بهر کمان تو عصا گشته زه
۲۶تا به کمانت فلک این چله بست
تیر جوانیت برون شد ز شست
۲۷نوبت پیریست جوانی مکن
میل سوی نیل امانی مکن
۲۸بر سر سجاده چو پا سایدت
پا ز رعونت به زمین نایدت
۲۹رخ به زمین سای به وقت نماز
زانکه مصلاست حجاب نیاز
۳۰از کجی و کجروی اندیشه کن
پیروی راستروان پیشه کن
۳۱مدعیی خرقه تقوا مپوش
متقیی جام تمنا منوش
۳۲زهد می آلوده نیرزد به هیچ
مس زراندوده نیرزد به هیچ
۳۳صورت و معنیت به هم راست دار
تات شوند اهل صفا خواستگار
۳۴یا ز سرت خرقه تقوا بکش
یا قدم از راه تمنا بکش
۳۵