ای به سرت افسر فرماندهی
افسرت از گوهر احسان تهی
۱زیور سر افسر ازان گوهر است
خالی ازان مایه درد سر است
۲گرد میان تو مرصع کمر
مهره و مار آمده با یکدگر
۳لیک نه آن مهره که روز شمار
نفع رساند به تو ز آسیب مار
۴تخت زرت آتش و گوهر در او
هست درخشنده چو اخگر در او
۵شعله به جان در زده آن آتشت
لیک ز بس بیخودی آید خوشت
۶چون به خود آیی ز شراب غرور
آورد آن سوختگی بر تو زور
۷هر دمت از درد دو صد قطره خون
از بن هر موی تراود برون
۸سود سر ایوان تو را بر سپهر
شمسه آن گشت معارض به مهر
۹قصر تو چون کاخ فلک سر بلند
حادثه را قاصر از آنجا کمند
۱۰حارس و بواب تو بر بد سگال
بسته پی حفظ تو راه خیال
۱۱لیک نیارند به مکر و حیل
بستن آن رخنه که آید اجل
۱۲زود بود کاید اجل از کمین
شیشه عمر تو زند بر زمین
۱۳نقد حیات تو به غارت برد
خصم تو را بخت بشارت برد
۱۴کنگر کاخ تو به خاک افکند
طاق بلندت به مغاک افکند
۱۵افسرت از فرق فتد زیر پای
پایه تخت تو بلغزد ز جای
۱۶روزی ازین واقعه اندیشه کن
قاعده دادگری پیشه کن
۱۷ظلم تو را بیخ چو محکم کند
ظلم تو ظلم همه عالم بود
۱۸خواجه به خانه چون بود دف سرای
اهل سرایش همه کوبند پای
۱۹شهری از آشوب تو غارت شود
تات یکی خانه عمارت شود
۲۰کاش کنی ترک عمارتگری
تا نکشد کار به غارتگری
۲۱باغی از آسیب تو گردد تلف
تات درآید ته سیبی به کف
۲۲به که ازان سیب شکیبت بود
ور نه به هر سیب حسیبت بود
۲۳میوه و مرغ سر خوانت مقیم
از حرم بیوه و باغ یتیم
۲۴مطبخیت هیمه ز خوی درشت
می کشد از پشته هر کوژپشت
۲۵باز تو را میر شکاران به فن
طعمه ده از جوژه هر پیرزن
۲۶بارگی خاص تو را هر پسین
کاه و جو از توبره خوشه چین
۲۷گوش کنیزان تو را داده بهر
از زر دریوزه گدایان شهر
۲۸چند کنی ظلم به هر بوم و مرز
چند گهی رسم و ره عدل ورز
۲۹بین که ازین هر دو کدام است به
هر چند نه به بر رخ آن دست نه
۳۰ظلم نهد دام سراب غرور
عدل دهد جام شراب سرور
۳۱هان که جگر سوخته و دل کباب
باز نمانی به سراب از شراب
۳۲شهر و ده آباد به عدل است و بس
طبع جهان شاد به عدل است و بس
۳۳تو چو شبانی و رعیت همه
در کنف رحمت تو چون رمه
۳۴وای شبانی که کند کار گرگ
همچو سگ زرد شود یار گرگ
۳۵بره کند باز ز پستان میش
تا دردش گرگ به دندان خویش
۳۶عدل تو گر فیض رسانی کند
بر رمه ها گرگ شبانی کند
۳۷پنجه کند شانه به دشت و دره
شانه زند گردن و پشت بره
۳۸