صوفیی راه یقین می پیمود
پا به میدان توکل می سود
۱روز در بادیه می برد به شب
یک شبی زنده ای از حی عرب
۲آمدش در ره آن بادیه پیش
ساختش شمع سیه خانه خویش
۳کرد در ساحت آن خانه نگاه
دید شبرنگ غلامی چون ماه
۴در غل و بند ز گردن تا پای
قدرتش نی که بجنبد از جای
۵بر زمین روی تواضع مالید
پیش مهمان به تضرع نالید
۶که بود خواجه من اهل کرم
نزند جز به ره لطف قدم
۷نشود سد روش احسان را
نکند رد سخن مهمان را
۸خواه ازو عفو گنهکاری من
رحم بر عجز و گرفتاری من
۹خواجه چون روی به مهمان آورد
وز پی طعمه او خوان آورد
۱۰گفت انگشت به خوانت ننهم
تا نبخشی گنه این سیهم
۱۱خواجه گفتا گنهش بخشیدم
لیک بشنو که چه از وی دیدم
۱۲شتران بود مرا جمله نجیب
در هنر نادر و در شکل عجیب
۱۳کوه کوهان همه و دشت نورد
پشته پشتان همه و صحرا گرد
۱۴کرگدن وار بسی نیرومند
فیل کردار تنومند و بلند
۱۵سخت رفتارتر از صرصر باد
چون ارم پیکرشان ذات عماد
۱۶از سفر واسطه روزی من
وز جرس نوبت فیروزی من
۱۷در سه روزه ره این سر منزل
کردشان بار گران مستعجل
۱۸وز حدی صوت طرب زای کشید
تا به یک روز بدین جای رسید
۱۹بارشان چون بگشادند ز هم
برگرفتند همه راه عدم
۲۰نیست اکنون که دل از غصه پرم
جز به صحرای عدم یک شترم
۲۱گفت صوفی به خداوند غلام
کای به دلجویی من کرده قیام
۲۲هستم از وصف خوش آوازی او
آرزومند حدی سازی او
۲۳خواجه گفتش که حدی کن آغاز
داد قانون حدی سازی ساز
۲۴بود صوفی به ادب بنشسته
شتری در نظر او بسته
۲۵صوفی از ذوق گریبان زد چاک
وز جهان بی خبر افتاد به خاک
۲۶وان شتر کرد رسن را پاره
روی در بادیه گشت آواره
۲۷