ای می قرب شهت برده ز دست
زین قرابه نشده کس چو تو مست
۱زود باشد که دهد خونابه
ساقی دورت ازین قرابه
۲حق این قرب به شکر آر بجای
قرب حق بر سر این قرب فزای
۳چیست شکر این کرم و لطف شگرف
در رضاجویی حق کردن صرف
۴شاه اگر خنجر خونریز شود
بهر آزار کسان تیز شود
۵سخت رویی چو سپر پیش آری
زخم بر بی گنهش نگذاری
۶وگر او برق فروزان گردد
وز غضب آتش سوزان گردد
۷ناید از تو که ازو تاب زنی
بلکه بر آتش او آب زنی
۸اهل حاجت چو در جود زنند
دم ز اندیشه مقصود زنند
۹اگر او راه خساست سپرد
بخل را عقل و کیاست شمرد
۱۰تو سوی جود کنی رهبریش
رو به احسان و عطا آوریش
۱۱وگر او پشت به انصاف کند
در عطا و کرم اسراف کند
۱۲تو در اصلاح تک و پوی کنی
به طریق وسطش روی کنی
۱۳وگر او راه طبیعت گیرد
ترک قانون شریعت گیرد
۱۴باز داری ز طبیعت رویش
هادی راه شریعت شویش
۱۵وگر او زاجر ظالم نشود
باعث رد مظالم نشود
۱۶تو بر آن زجر کنی انگیزش
سازی از بهر مظالم تیزش
۱۷این بود رسم و ره آگاهی
شاه را صورت دولتخواهی
۱۸نه که در نیک و بدش یار شوی
در شر و شور مددگار شوی
۱۹هر چه خواهد دل او آن خواهی
عالمی را ز ستم جان کاهی
۲۰ظلم را قاعده شوم نهی
بار بر گردن مظلوم نهی
۲۱دین فروشی و دیانت دانی
کفر ورزی و کفایت دانی
۲۲کافیی آری و این پنهان نیست
کز کفایت ده تو گشته دویست
۲۳تخم شیرین نکنی در شوره
رونق دین شکنی از توره
۲۴خوان صد مظلمه آری سویش
تا شکم پر کنی از پهلویش
۲۵همچو روبه که ز کوته نظری
از چراگاه به صد حیله گری
۲۶گاو را در نظر شیر برد
تا ز پس مانده او سیر خورد
۲۷دین خود جمله به دنیا دادی
طرفه کز دنیا هم ناشادی
۲۸می سزد گر نهدت طبع کرام
خسر الدنیا و الآخره نام
۲۹پیش ازین نیز سلاطین بودند
که همه صاحب تمکین بودند
۳۰بودشان کارگزاران در پیش
همه پاکیزه دل و نیک اندیش
۳۱دنیی خود تبع دین کرده
رسم دین پروری آیین کرده
۳۲برگرفته ز میان بهره خویش
کرده مرآت صفا چهره خویش
۳۳گشته از عاقبت کار آگاه
غم خور خلق و نصیحتگر شاه
۳۴چون یکی نکته به شاهی گفته
شاه ازان نکته چو گل بشکفتی
۳۵دل ز آلایش غفلت شستی
زان قبل نکته دیگر جستی
۳۶