گفت روزی به مناجات کلیم
کای جهاندار خداوند حکیم
۱بر دلم روزن حکمت بگشای
عدل در صورت ظلمم بنمای
۲گفت تا نور یقینت نبود
طاقت دین اینت نبود
۳گفت یارب بده آن نور مرا
وافکن از ضعف یقین دور مرا
۴گفت نزدیک فلان چشمه نشین
می نگر قدرت ما را ز کمین
۵موسی آنجا شد و پنهان بنشست
منتظر پای به دامان بنشست
۶دید کز راه سواری برسید
چون خضر رخت به سرچشمه کشید
۷جامه کند از تن و زد غوطه در آب
تن فرو شست و بر آمد به شتاب
۸جامه پوشید و ز زین خانه گرفت
ره سوی منظر و کاشانه گرفت
۹بر زمین ماند ازو کیسه زر
از دل سفله ز دنیا پرتر
۱۰پس ازو کودکی آمد از راه
جانب کیسه اش افتاد نگاه
۱۱از چپ و راست کسی را چو ندید
کیسه بربود و سوی خانه دوید
۱۲بعد ازان دید که نابینایی
راه چشمه به عصا پیمایی
۱۳آمد و ساخت وضویی به نیاز
بست بر یک طرف احرام نماز
۱۴ناگه آن کیسه فرامش کرده
خیرباد خرد و هش کرده
۱۵آمد و کیسه به جا باز نیافت
بهر پرسش به سوی کور شتافت
۱۶کور با وی سخنی گفت درشت
زد بر او قهرکنان تیغی و کشت
۱۷موسی آن صورت هایل چو بدید
گفت کای تختگهت عرش مجید
۱۸آن یکی کیسه پر زر برده
وین دگر ضربت خنجر خورده
۱۹کیسه آن برده بر این زخم چراست
پیش شرع و خرد این حکم خطاست
۲۰آمدش وحی که ای نکته شناس
کار ما راست نیاید به قیاس
۲۱داشت آن کودک نورس پدری
مزد را بهر کسان کارگری
۲۲در عمارتگری مرد سوار
کرد یکچند به مزدوری کار
۲۳مزد نگرفته بیفتاد و بمرد
مزد وی بود در آن کیسه که برد
۲۴کور مقتول ازین کوری پیش
ریخت خون پدر قاتل خویش
۲۵کشتش امروز پسر بهر قصاص
وز پدر روز جزا داد خلاص
۲۶