جامی این پرده سرایی تا چند
چون جرس هرزه درایی تا چند
۱چند بیهوده کنی خوش نفسی
هیچ نگرفت دلت زین جرسی
۲ساز بشکست چه افغان است این
تار بگسست چه دستان است این
۳نامه عمر به توقیع رسید
نظم احوال به تقطیع کشید
۴تنگ شد قافیه عمر شریف
دمبدم می شودش مرگ ردیف
۵سر به جیبی همه شب قافیه جوی
تنت از معنی باریک چو موی
۶گه شوی سوی مقاصد قاصد
باشی آن را به قصاید صاید
۷مدح ارباب مناصب گویی
فتح ابواب مطالب جویی
۸گه پی ساده دلی سازی جا
بر سر لوح بیان حرف هجا
۹گه کنی میل غزل پردازی
عشق با طرفه غزالان بازی
۱۰گه پی مثنوی آری زیور
بر یکی وزن هزاران گوهر
۱۱گه ز ترجیع شوی بندگشای
عقل و دین را فکنی بند به پای
۱۲گاهی از بهر دلر غمخواره
سازی از نظم رباعی چاره
۱۳گاه با هم دهی از طبع بلند
قطعه قطعه ز جواهر پیوند
۱۴گه به یک بیت ز غم فرد شوی
مرهم سینه پر درد شوی
۱۵گه کنی گم به معما نامی
خواهی از گمشده نامی کامی
۱۶گاهی از مرثیه ماتم داری
وز مژه خون دمادم باری
۱۷که فلان میر و فلان شاه بمرد
ملک و میراث به بدخواه سپرد
۱۸به که داری چو نهایت نگران
ماتم خویش به مرگ دگران
۱۹بین که چون سهم اجل را قوسی
کرد گردون ز پی فردوسی
۲۰با دل شق شده چون خامه خویش
ماند سر زیر ز شهنامه خویش
۲۱ناظم گنجه نظامی که به رنج
عدد گنج رسانید به پنج
۲۲روز آخر که ازین مجلس رفت
گنج ها داده ز کف مفلس رفت
۲۳گرچه میرفت به سحر افشانی
بر فلک دبدبه خاقانی
۲۴گشت پامال حوادث دبه اش
بی صدا شد چو دبه دبدبه اش
۲۵انوری کو و دل انور او
حکمت شعر خردپرور او
۲۶کو ظهیر آن که چو خضر آب حیات
کلک او داشت روان در ظلمات
۲۷هر کمالی که سپاهانی داشت
که به کف تیغ سخنرانی داشت
۲۸شد ازین دایره دیر مسیر
آخرالامر همه نقص پذیر
۲۹گرد حرفی که رقم زد سعدی
بر رخ شاهد معنی جعدی
۳۰صرصر قهر چو شد حادثه زای
آمد آن جعد معنبر در پای
۳۱حافظ از نظم بلند آوازه
کرد آیین سخن را تازه
۳۲لیک روز و شبش از بیشه کمند
زان بلندی سوی پستی افکند
۳۳پخت از دور مه و گردش سال
میوه باغ خجندی به کمال
۳۴لیک باد اجل آن میوه پاک
ریخت در خطه تبریز به خاک
۳۵آن دو طوطی که به نوخیزیشان
بود در هند شکرریزیشان
۳۶عاقبت سخره افلاک شدند
خامشان قفس خاک شدند
۳۷گام بگشا که شگرفان رفتند
یک به یک نادره حرفان رفتند
۳۸زود برگرد چو برخواهی گشت
زین تبه حرف که فرصت بگذشت
۳۹کیست کز باغ سخنرانی رفت
که نه با داغ پشیمانی رفت
۴۰