آب آن روضه دین افروزد
تاب این خرمن ایمان سوزد
۱در سخن نیست به زر کس محتاج
سکه زر ز سخن یافت رواج
۲ای بسا قفل درین کاخ دو در
که کلیدش نتوان ساخت ز زر
۳لب چو ز افسون سخن آرایند
آن گره در نفسی بگشایند
۴ای قوی ربقه اخلاص به تو
خلعت لطف سخن خاص به تو
۵بحر معنی ز سخن پر گهر است
هر یک آویزه گوش هنر است
۶در بلورین صدف چرخ کهن
نیست والاگهری به ز سخن
۷سخن آواز پر جبریل است
روح بخش از دم اسرافیل است
۸سخن از عرش برین آمده است
بهر پاکان به زمین آمده است
۹نیست در کان گهری بهتر ازان
یا در امکان هنری بهتر ازان
۱۰نامه کون به وی طی شده است
آدمی آدمی از وی شده است
۱۱فضل کلک و شرف نامه به اوست
عقل را گرمی هنگامه به اوست
۱۲گر نبودی سخن تازه رقم
نشدی لوح و قلم لوح و قلم
۱۳قلم و لوح به کار سخن اند
روز و شب نقش و نگار سخن اند
۱۴به سخن زنده شود نام همه
به سخن پخته شود خام همه
۱۵دل که لب تشنه به آب سخن است
پخته و خام خراب سخن است
۱۶طبع ما خرم از اندیشه اوست
خرم آن کس که سخن پیشه اوست
۱۷شب که از فکر سخن پشت خمیم
فرق را کرده رفیق قدمیم
۱۸حلقه خاتم صدقیم و یقین
دل نگین حرف سخن نقش نگین
۱۹گه کشد در ته ران مرکب جم
گه به روم آورد از هند حشم
۲۰گوش از آن کوکبه جم نگرد
چشم ازین غالیه هند چرد
۲۱زیر این دایره بی سر و بن
نتوان مدح سخن جز به سخن
۲۲مدح گویان که فلک معراج اند
گاه مدحت به سخن محتاج اند
۲۳جز سخن کو به غنا نامزد است
مدحت و مادح و ممدوح خود است
۲۴چون سخن راه سفر پیش گرفت
قوت و قوت همه از خویش گرفت
۲۵رخت بر راحله راز نهاد
پای بر طارم اعجاز نهاد
۲۶قیمت نرخ گرانان همه برد
نامه سحر بیانان بسترد
۲۷حامل سر ودیعت سخن است
رهبر راه شریعت سخن است
۲۸شرع دستور کمال از وی یافت
دست بر امن زوال از وی یافت
۲۹نکته اصل بیان کرده اوست
چشمه فرع روان کرده اوست
۳۰گلی از باغ وفا ریخته است
در نسیم نفس آویخته است
۳۱گوش را آمده بویش به مشام
سخنش کرده لب ناطقه نام
۳۲هست ازین گل چمن دل تازه
بلبل شوق بلند آوازه
۳۳ما که خجلت زده از روی وییم
رو درین باغچه بر بوی وییم
۳۴هست بر بوی وی این بالش ما
وز تک و پوی وی این نالش ما
۳۵جلوه حسن ز وصافی اوست
سکه عشق ز صرافی اوست
۳۶سخن آنجا که زند لاف ادب
خامشی از زر صامت چه عجب
۳۷مس او به ز زر ده دهی است
ذکر زر در ره او بیرهی است
۳۸سخن و سحر به یک آهنگ اند
زر و زرنیخ به هم یکرنگ اند
۳۹سخن از چشمه جان گیرد آب
زر رخشان ز شرر یابد تاب
۴۰