ای به صوفیگری آوازه بلند
کرده زین شغل به آوازه پسند
۱دل چو خم چند بر آوازه نهی
ناید آوازه جز از خم تهی
۲چون دهد کوس برون بانگ ز پوست
بانگ او شاهد بی مغزی اوست
۳نیستی صوفی ازین نام چه سود
دعوی پختگی از خام چه سود
۴کی سیاهی شود از زنگی دور
گرچه خوانند به نامش کافور
۵جامه فوطه چه پوشی چو مگس
پر به هر خوان چه گشایی ز هوس
۶طوطی قدسی و از هیچ کسی
می زنی پر به هوای مگسی
۷دین که صد پاره ز بی باکی توست
نکندش خرقه صد پاره درست
۸چاک در تارکت از تیغ حسود
بخیه بر پاشنه موزه چه سود
۹گردی انداخته سجاده به دوش
گرد بازار چو سجاده فروش
۱۰لیک بازاریگان دیده ورند
صد ازین جنس به یک جو نخرند
۱۱در ره اهل دل از همت پست
جز عصا نیست تو را هیچ به دست
۱۲آن که در چه فتد از لغزش پا
دستگیریش نیاید ز عصا
۱۳هست مسواک به کف سوهانت
کز طمع تیز کند دندانت
۱۴ترسم از بیخ برد چون شجره
تیز دندانیت آخر چو اره
۱۵رشته سبحه برانگشت مپیچ
که ازان حلقه برون ناید هیچ
۱۶مهره ای چند بود بی سر و بن
کف ازان طاسچه نرد مکن
۱۷تات ازان چشم بود بست و گشاد
هرگزت رو ندهد نقش مراد
۱۸گر حساب حسناتت هوس است
عقد انگشت تو تسبیح بس است
۱۹چون زنان موی به صد رعنایی
ریشت از شانه زدن آرایی
۲۰شانه بفکن چو نیی مردانه
که به این دست جدا از شانه
۲۱جمعی از نان لبی آورده به چنگ
همچو دندان پی آن صف زده تنگ
۲۲بهر کم بهره ای آن هم نه حلال
در زنی سر به میانشان چو خلال
۲۳دستت از حرص و شره کوته کن
در صف اهل قناعت ره کن
۲۴نیست زیبنده درین دیر مجاز
آستین کوتهی از دست دراز
۲۵ذوق صوفیگری ار هست تو را
باید از خویش نظر بست تو را
۲۶صوفی آنست که از خود رسته ست
ز نکو جسته و از بد رسته ست
۲۷بند هستی و ز هستی ساده
زاده کون و ز کون آزاده
۲۸با اضافت ز اضافت بیرون
در مسافت ز مسافت بیرون
۲۹در مکان نی و مکان از وی پر
در زمان نی و زمان از وی پر
۳۰ابدش را به ازل جنگی نه
ازلش را ز ابد ننگی نه
۳۱نه ز ادوار در او تأثیری
نه در اطوار ازو تغییری
۳۲گر حضیض سمک و اوج سما
وانچه محصور بود بینهما
۳۳گیرد اندر دل پاکش خانه
نکند احساس که هست آن یا نه
۳۴دل او موج زنان دریاییست
کش فزون از دو جهان پهناییست
۳۵هفت دریا چو یکی شبنم ازوست
بلکه یک در کره عالم ازوست
۳۶گنج عرفان بودش حاصل کسب
قبله اش نیست بجز ذات فحسب
۳۷جلوه گر گشته بر او وحدت ذات
نکشد رنج تقابل ز صفات
۳۸پیش او لطف همان قهر همان
نوشداروش همان زهر همان
۳۹