ای گرانمایه ترین گوهر پاک
وی سبک سایه ترین پیکر خاک
۱پیکر خاک طلسم است و تو گنج
گنجی از بحر ازل گوهر سنج
۲هست گنج تو ز هر گنج فره
گوهر فقر در او از همه به
۳این گهر را چو شوی قدرشناس
برهی ز آفت امید و هراس
۴خرقه کز وی نه دلت خشنود است
چشمه چشمه ز ره داوود است
۵باشد از ناوک هستیت پناه
داردت از خلش عجب نگاه
۶چون بر آن خرقه زنی بخیه مدار
چشم بر رشته کس سوزن وار
۷در غزاهات که با نفس ردیست
خود فرقت کله ترک خودیست
۸می زند بر محک آگهیت
گوه زرد زر ده دهیت
۹بس بود وجه تو این زردی روی
سرخرویی ز زر خواجه جوی
۱۰خشک نانی که شب از دریوزه
به کف آری که گشایی روزه
۱۱چربد از مایده کرده خمیر
بر سر خوان شه از شکر و سیر
۱۲پات بی کفش ز فقر است و فنا
کفش گویی زده بر فرق غنا
۱۳بهر کفش از چه کشی منت کس
کفش تو جلد قدم های تو بس
۱۴از شکاف ار قدمت مضطرب است
صد در فتحش از آن در عقب است
۱۵وی ژولیده گرد آلودت
خوش کمندیست سوی مقصودت
۱۶شب دی خانه تو گلخن گرم
مهد سنجاب تو خاکستر نرم
۱۷روز سرمات به بالای عبا
پرتو خور شده زربفت قبا
۱۸لب تو شرح تعطش گویان
شربت از جام سقاهم جویان
۱۹بر تنت پوست ز کم خواری خشک
نفست عطر ده از نافه مشک
۲۰چون بنفشه قد خود ساخته خم
گر سر افکنده نشینی و دژم
۲۱به که افتی چو گل از خنده به پشت
غافل از سرزنش خار درشت
۲۲دست خالی ز درم یا دینار
گر سرافراز شوی همچو چنار
۲۳به که با خار و خس آیی همسر
مشت چون غنچه پر از خرده زر
۲۴شب آسایشت از کلک حصیر
گر بود صفحه تن نقش پذیر
۲۵دان ز دیبای منقش بهتر
کت بود در ته پهلو بستر
۲۶کهنه ابریق سفالیت به دست
دسته و نایژه اش دیده شکست
۲۷در قیامت به ترازوی حساب
چربد از مشربه های زر ناب
۲۸از غم بی زریت چهره چو زر
سرخرویی دهدت در محشر
۲۹بس بود بسته به خدمت کمرت
گو مرس دست به همیان زرت
۳۰عقد همیان به کمرگاه لئیم
اژدهاییست درون پر زر و سیم
۳۱چون تو بر دیده نهی دیناری
پیش مقصود شود دیواری
۳۲هر چه محجوب پس دیوار است
دیده را دیدن او دشوار است
۳۳تا ز مقصود شوی برخوردار
بکن از پیش نظر این دیوار
۳۴پرده بر چشم جهان بین مپسند
هر چه پرده ست ازان دیده ببند
۳۵حیف باشد که بود از تو نهان
آن که پر باشد ازو جمله جهان
۳۶هر چه رویت به سوی خود کرده ست
گر همه جان تو باشد پرده ست
۳۷کسب اسباب بود پرده گری
شیوه فقر و فنا پرده دری
۳۸مردیی کن همه را یکسو نه
ور نه در فقر و فنا زن ز تو به
۳۹