ای در اسباب جهان پای تو بند
ماندن از راه بدین سلسله چند
۱بگسل از پای خود این سلسله را
باشد از پی برسی قافله را
۲قافله پی به مسبب برده
تو در اسباب قدم افشرده
۳عنکبوت ار نیی از طبع دنی
تار اسباب به هم چند تنی
۴پرده روی مسبب سبب است
عشق با پرده ز دانا عجب است
۵دار خرماست سبب ورزیدن
بر سبب ورزی خود لرزیدن
۶تا نیفتی ز سر دار فرود
پیشه کن کاهلی پای مرود
۷بو که چینی ثمر بهبودی
بی تقاضای کلوخ امرودی
۸آن که ذات تو نو آورده اوست
نعت و فعل تو رقم کرده اوست
۹نور او راه تو را بوده دلیل
فضل او رزق تو را گشته کفیل
۱۰جهل باشد که ازو تابی روی
با کفیلیش شوی روزی جوی
۱۱تا کند روز جهان افروزی
هیچ روزی نبود بی روزی
۱۲یاد کن آنکه چه سان مادر تو
بود عمری صدف گوهر تو
۱۳داشت بی خواست مهیا خورشت
داد از خون جگر پرورشت
۱۴از شکم جا به کنارش کردی
شیر صافیش ز پستان خوردی
۱۵چون توانا شدی از قوت شیر
گشتی از کاسه و خوان قوت پذیر
۱۶خوردی از مایده بهروزی
سالها بی غم روزی روزی
۱۷غم روزیت چو در جان آویخت
آبت از دیده و خون از دل ریخت
۱۸دست و پا چون به میان آوردی
کار خود را به زیان آوردی
۱۹اوفتادی ز زیادت طلبی
در کمند سبب از بی سببی
۲۰گاهی از کسب شدی نفس پرست
گشتی از کد یمین آبله دست
۲۱خوردی از آبله صد جرعه خون
زان نشد روزی تو هیچ فزون
۲۲گاهی آهنگ تجارت کردی
نقد خانه همه غارت کردی
۲۳یا به صحرا درمت دزد شمرد
یا به دریا ز کفت موج ببرد
۲۴گه زمین بهر زراعت کندی
حاصل خود به زمین افکندی
۲۵نشد از تخم پراکنده به گل
جز پراکندگی دل حاصل
۲۶گاه گشتی به کف نفس اسیر
سر نهادی به در شاه و امیر
۲۷همه را خوارتر از خود دیدی
رو در ادبارتر از خود دیدی
۲۸هان یکی حمله مردانه بزن
دل ازین کاخ پر افسانه بکن
۲۹کسب اسباب ز همت پستیست
ترک اسباب ز بالا دستیست
۳۰پای بالا نه ازین پایه بست
در «توکلت علی الله » زن دست
۳۱کار خود را به خدا بازگذار
کت نمی بینم ازین بهتر کار
۳۲بجز او کیست که کار تو کند
نقد مقصود نثار تو کند
۳۳کار دانا کن هر کارگر اوست
پیشه پیش آور هر پیشه ور اوست
۳۴سوی تو زوست بلا روی به راه
وز بلا عاطفت اوست پناه
۳۵در پناهندگیش یکرو باش
رو بتاب از همه و با او باش
۳۶راست کن قاعده نیت خویش
باز جو مایه امنیت خویش
۳۷تا ز هر دغدغه ساکن باشی
در هر آفتکده ایمن باشی
۳۸خار صحرات دهد نفحه ورد
ورد صلحت دمد از خار نبرد
۳۹