ای ز بس بار تو انبوه شده
دل تو نقطه اندوه شده
۱خط ایام تو در صلح و نبرد
منتهی گشته به این نقطه درد
۲نه بر این نقطه درین دایره پای
گرد این نقطه چو پرگار برآی
۳بو که از غیب نویدی برسد
زین چمن بوی امیدی برسد
۴هست در ساحت این بر شده کاخ
عرصه روضه امید فراخ
۵کار بر خویش چنین تنگ مگیر
وز دم ناخوشی آهنگ مگیر
۶گر بود خاطر تو جرم اندیش
عفو ایزد بود از جرم تو بیش
۷نامه ات گر ز گنه پر رقم است
نامه شوی تو سحاب کرم است
۸گرچه کوهیست گناه تو عظیم
کاهش کوه دهد حلم حلیم
۹چون شود موج زنان قلزم جود
در کف موج خسی را چه وجود
۱۰هیچ بودی و کم از هیچ بسی
ساخت فضل ازل از هیچ کسی
۱۱از عدم صورت هستی دادت
ساخت از قید فنا آزادت
۱۲گذرانید بر اطوار کمال
پرورانید به انوار جمال
۱۳در دلت تخم خدا دانی کاشت
دولت معرفت ارزانی داشت
۱۴یافت تاج شرف سجده سرت
زیور گوهر خدمت کمرت
۱۵بی توسل به کلید طلبی
بی تقید به کمند سببی
۱۶بر تو ابواب مطالب بگشاد
صید مقصود به دست تو نهاد
۱۷بی همین گونه قوی دار امید
که چو افتی به جهان جاوید
۱۸بی سبب ساخته گردد کارت
بی درم سود کند بازارت
۱۹بر درد پرده شب نومیدی
صبح امید کند خورشیدی
۲۰ای بسا تشنه لب خشک دهان
بر لب از تشنگی افتاده زبان
۲۱مانده حیرت زده در صحرایی
چرخ طولی و زمین پهنایی
۲۲خاک تفسیده هوا آتش بار
بادش آتش زده در هر خس و خار
۲۳نه در او خیمه به جز چرخ برین
نه در او سایه به جز زیر زمین
۲۴سوسمار از تف آن در تب و تاب
همچو ماهی که فتد دور ز آب
۲۵ناگهان تیره سحابی ز افق
پیش خورشید فلک بسته تتق
۲۶بر سر تشنه شود باران ریز
گردد از بادیه طوفان انگیز
۲۷رشحه ابر کند سیرابش
سایه آن برد از تن تابش
۲۸وی بسا گم شده ره در شب تار
غرقه در سیل ز باران بهار
۲۹متراکم شده بر وی ظلمات
منقطع گشته سبب های نجات
۳۰دام و دد کرده بر او دندان تیز
اژدها بسته بر او راه گریز
۳۱بارگی خسته و بار افکنده
دل ز امید خلاصی کنده
۳۲ناگهان ابر ز هم بگشاید
نور مه روی زمین آراید
۳۳ره شود ظاهر و رهبر حاضر
راهرو خرم و روشن خاطر
۳۴آن که این گونه کرم آید ازو
ناامیدت کجا شاید ازو
۳۵روز و شب بر در امید نشین
طالب دولت جاوید نشین
۳۶تا به نام تو زند فال فرج
قرعه «من قرع الباب ولج »
۳۷فضل او کامده در شیب و فراز
آشنا پرور و بیگانه نواز
۳۸چون به بیگانه شود همخانه
آشنا را نکند بیگانه
۳۹هر که ره برد به همخانگی اش
نسزد تهمت بیگانگی اش
۴۰