ای دلت را سر بیخویشی نه
جنبش عاقبتاندیشی نه
۱گه به کاشانه نهی گاه به باغ
مسند ایمنی و مهد فراغ
۲کردهای عام گل منزل دل
از تو تا عالم دل صد منزل
۳چرخ را بین که چه بیداد فن است
مرگ را بین که چه بنیاد کن است
۴آن ز بیداد فنی بر سر کین
وین ز بنیاد کنی کرده کمین
۵تو به غفلت ز همه آسوده
راهِ بازی و هوس پیموده
۶گر به دل آیت ترسیت بود
وز خردمندی درسیت بود
۷به که بیترس خوری و آشامی
در صف بیخردان آرامی
۸یاد کن زانکه رسد مرگ فراز
کار بر تو شود از مرگ دراز
۹کشی از خانه آراسته رخت
پای بر تخته نهی از سر تخت
۱۰از سر تخته برندت سوی خاک
وز بلندیت به آن تیره مغاک
۱۱بردت از همه شمشیر اجل
در ته خاک تو مانی و عمل
۱۲یاد کن زانکه ز آوازه صور
شق شود بر بدنت شقه گور
۱۳همچو لاله بدر آیی ز کفن
با دلی غرقه به خون عریانتن
۱۴تابدت شعشعه مهر به فرق
در عرق گردی ازان شعشعه غرق
۱۵یاد کن زانکه در آن روز گران
نامه گردد ز چپ و راست پران
۱۶نامه آید به یکی از سوی راست
وان دگر را ز چپ پر کم و کاست
۱۷یاد کن زانکه چو میزان بنهند
پله نیک و بدت عرضه دهند
۱۸زان دو پله یکی افزون آید
حال هر پله دگرگون آید
۱۹یاد کن زانکه نهی پا به صراط
یا به اندوه روی یا به نشاط
۲۰یا گرانی کشدت سوی جحیم
یا سبک بگذری از وی چو نسیم
۲۱یاد کن زانکه نماید ناگاه
پیش روی تو به یک بار دو راه
۲۲ره از آن سان که قضا بر تو نوشت
یا به دوزخ بردت یا به بهشت
۲۳یاد کن زانکه برد هوش ز قوم
هیبت نعره «وامتازوا الیوم »
۲۴مجرمان بار تعب بردارند
محرمان راه طرب بردارند
۲۵صد ازین واقعه هایل بیش
تو چنین بیخبر و غافل کیش
۲۶بازگو کین همه مغروری چیست
وز ره اهل خرد دوری چیست
۲۷گر غرور تو به کاخ است و سرای
خوشی منزل و آرایش جای
۲۸بین که آدم ز چنان حور آباد
به یکی وسوسه چون دور افتاد
۲۹ور غرور تو به علم است و کمال
یا به گنج زر و بسیاری مال
۳۰خیز و مصحف بگشا وز قرآن
قصه بلعم و قارون بر خوان
۳۱ور غرور تو به اصل است و نسب
شرف جد و کرم ورزی اب
۳۲بشنو افسانه نوح و پسرش
که چو طوفان غم آمد به سرش
۳۳ور به طاعتوری و تقدیس است
مایه عبرت تو ابلیس است
۳۴ور به دیدار نکوکاران است
که نظرگاه وفاداران است
۳۵هر که را روی به بهبود نداشت
دیدن روی نبی سود نداشت
۳۶پای همت بکش از دام غرور
می غفلت مخور از جام غرور
۳۷نیست کاری ز خدا ترسی به
جهد کن داد خدا ترسی ده
۳۸هر که در کشتی این ترس نشست
ترس کس کشتی او را نشکست
۳۹