ای دلت شاه سراپرده عشق
جان تو زخم بلا خورده عشق
۱عشق پروانه شمع ازل است
داغ پروانگیش لم یزل است
۲بی قراری سپهر از عشق است
گرم رفتاری مهر از عشق است
۳خاک یک جرعه ازان جام گرفت
که درین دایره آرام گرفت
۴دل بی عشق تن بی جان است
جان ازو زنده جاویدان است
۵گوهر زندگی از عشق طلب
گنج پایندگی از عشق طلب
۶مرده خوان هر که نه از وی زنده ست
نیست دان هر چه نه زو پاینده ست
۷عشق هر جا بود اکسیرگر است
مس ز خاصیت اکسیر زر است
۸گونه چون زر عشاق گواست
کانچه شد گفته بود روشن و راست
۹عشق نی کار جهان ساختن است
بلکه نقد دل و جان باختن است
۱۰عشق نی دلق بقا دوختن است
بلکه با داغ فنا سوختن است
۱۱عاشق آن دان که ز خود باز رهد
نغمه ترک خودی ساز دهد
۱۲نه ره دولت و دنیا سپرد
نه سوی نعمت عقبی نگرد
۱۳قبله همت او دوست بود
هر چه جز دوست همه پوست بود
۱۴آنچه با دوست دهد پیوندش
شود از فرط محبت بندش
۱۵گر دمد خار ز پیرامن او
که سوی دوست کشد دامن او
۱۶بود آن خار به از گلزارش
عین راحت شمرد آزارش
۱۷وانچه از دوست حجابش گردد
بر رخ وصل نقابش گردد
۱۸گرچه خود مردمک دیده بود
پیش چشمش نه پسندیده بود
۱۹غم او شادی جانش باشد
نام او ورد زبانش باشد
۲۰گر به ذکرش گذراند همه سال
ننشیند به دلش گرد ملال
۲۱گوی گردد خم چوگانش را
سر نهد ضربت فرمانش را
۲۲نزند دم چو بگوید که بمیر
شود از جام اجل جرعه پذیر
۲۳نشود رنجه ز بد خوبی او
نزید جز به رضا جویی او
۲۴ترک خشنودی اغیار کند
به رضای دل او کار کند
۲۵خیره ماند چو جمالش بیند
لال گردد چو دلالش بیند
۲۶باشد از لذت صحبت رقصان
لیک شوقش نپذیرد نقصان
۲۷هر دمش حیرت دیگر زاید
هر نفس شوق دگر افزاید
۲۸گرچه در بحر بود کشتی وار
عاقبت خشک لب آید به کنار
۲۹هر نفس صد نفر از حور و پری
گر کند بر نظرش جلوه گری
۳۰کم فتد جانب آنها نظرش
نفرت افزون شود از هر نفرش
۳۱غنچه سان باشدش از روز بهی
دل پر از یار و ز اغیار تهی
۳۲نه چو نرگس که چو بگشاید چشم
بر همه خار و گلش آید چشم
۳۳گل همان در نظرش خار همان
نشود بهر گل از خار رمان
۳۴به رخ تازه گل و خشک گیاه
نکند جز به یکی چشم نگاه
۳۵نیست این قاعده عشق و وفا
نیست این لازمه صدق و صفا
۳۶یا مکن بیهده از عشق خروش
یا نظر زانچه نه معشوق بپوش
۳۷