ای دلت را به کف شوق زمام
سیر عاشق شود از شوق تمام
۱شوق اگر قاید راهت نشود
کعبه وصل پناهت نشود
۲شوق قلاب دل دوران است
جاذب خاطر مهجوران است
۳شوق کوتاه کند راه دراز
بر رخ مرد ببندد در آز
۴شوق برقیست نشیمن افروز
مانع ره شده را خرمن سوز
۵کوه هر رنج که در راه بود
پیش مشتاق کم از کاه بود
۶چون زند شعله شوق از دل تاب
نشود کشته به صد دریا آب
۷هر چه تسکین ویت دسترس است
آن نه شوق است هوا و هوس است
۸به هوس گام طلب نتوان زد
خیمه در کوی طرب نتوان زد
۹هوس آیین هوسناک بود
جان عاشق ز هوس پاک بود
۱۰هوس ابریست ز باران خالی
سایه اش مایه بی اقبالیست
۱۱نه ازو کشت امل آب خورد
نه ز تن تب نه ز دل تاب برد
۱۲خواجه دل بسته در اسباب جهان
کشتی افکنده به گرداب جهان
۱۳خفته بر نطع امل مست غرور
طبعش ازنفس و هوا پر شر و شور
۱۴چشمش از طلعت شاهد روشن
گشته در کاخ بطالت روزن
۱۵دل او پردگی پرده آز
مانده در پرده ازو چهره راز
۱۶دستش از بازوی خذلان رنجه
زده در دامن حرمان پنجه
۱۷پای او رهسپر کوی خطا
گام پیمای پی نفس و هوا
۱۸معده غارتگر هر پخته و خام
خورده در هم چه حلال و چه حرام
۱۹گوشش از قول نصیحتگر کر
رام با زمزمه رامشگر
۲۰ژاژخایی هنر دندانش
هزل دستور لب خندانش
۲۱شبش آبستن هر فسق و فساد
روز او پرده در صدق و سداد
۲۲با چنین فعل و صفت گر ناگاه
بشنود خارقی از اهل الله
۲۳که فلان پیر جهان پیما گشت
قدم خشک ز دریا بگذشت
۲۴وان دگر پرده عادت بدرید
کرد پرواز و چو مرغان بپرید
۲۵وان دگر کرد سوی کوه نظر
کوه سنگ از نظر او شد زر
۲۶وان دگر زد به کرامت قدمی
کرد طی بادیه ای را به دمی
۲۷وان دگر لشکر همت انگیخت
لشکری را به دعایی خون ریخت
۲۸زین مقالات فتد در دل او
کین مقامات شود حاصل او
۲۹چند روزی ره مردان گیرد
شیوه راهنوردان گیرد
۳۰لیکن آن شیوه از صدق تهی
ندهد بهره بجز دل سببی
۳۱صدق باید که بود شوق فزای
تا به مقصود شود راهنمای
۳۲شوق صادق چو کشد محمل مرد
کعبه وصل کند منزل مرد
۳۳هیچ مانع نگذارد در راه
تا در آن کعبه کند منزلگاه
۳۴بلکه پندار وجود ار به مثل
افکند در ره مقصود خلل
۳۵کشتی آساش به هم در شکند
رخت هستیش به دریا فکند
۳۶چون در آن موج ز خود شوید دست
افتدش ماهی مقصود به شست
۳۷