ای به هر غیر گشاده نظری
در دلت نیست ز غیرت اثری
۱می کنی دعوی غیرتناکی
لیکن از معنی غیرت پاکی
۲غیرت و دیدن اغیار که چه
غیر بین و خبر از یار که چه
۳دیدن غیر ز غیرت دور است
غیر بین در دو جهان مغرور است
۴دیده کو دیدن شه را شاید
به رخ غیر نظر نگشاید
۵عشق شاه آمد و غیرت چاووش
به که چاووش به صد بانگ و خروش
۶منع اغیار کند از در شاه
غیر را در حرمش ندهد راه
۷حرم شاه حریم دل توست
شاه همواره مقیم دل توست
۸غیر شه را به حرم راه مده
به گدا محرمی شاه مده
۹شاه جو شاه نگر شاه پرست
هر چه جز شاه بشوی از وی دست
۱۰دست در دامن شه محکم دار
دل به داغ غم او خرم دار
۱۱هر چه جز وی ز دلت بیرون کن
داغ شوقش به دلت افزون کن
۱۲مکن آن داعیه چون بوالهوسان
که بتابی رخ مهرش ز کسان
۱۳فیض مهرش که جهان را عام است
حصر بر خود نه حد هر خام است
۱۴خواست ابلیس که آن فیض کرم
باز برد به فریب از آدم
۱۵آن خود از وی نتوانست برید
لیک ازان شیوه کشید آنچه کشید
۱۶کرد ازان شیوه پر شیون خویش
لعن را طوق نه گردن خویش
۱۷اینقدر بس ز تو غیرت که به دل
شوی از هر چه نه او مهر گسل
۱۸رشته مهر بدو پیوندی
با وی انباز دگر نپسندی
۱۹نه که صد کس به وی انباز کنی
عشقبازی به همه ساز کنی
۲۰گاه با شاهد مهوش باشی
به هواداری او خوش باشی
۲۱گاه خیمه به در شاه زنی
دست دل در کمر جاه زنی
۲۲گه سوی میر کنی روی امید
سازی از حرص سیه روی سفید
۲۳گه کنی جای ز ایوان وزیر
تا شوی از کرمش جایزه گیر
۲۴این همه قاعده کافری است
به خداوند شریک آوری است
۲۵نیست بر شرکت کس رخصت ده
حکم «لایغفر ان یشرک به »
۲۶چرک شرک از دل خود پاک بشوی
پاک شو پس سوی پاک آور روی
۲۷مبر آنجا دل آلایشناک
صحبت پاک نیابد جز پاک
۲۸دل که در خون نزد پر ز غمش
کی سزد مرغ حریم حرمش
۲۹جان که ناید به لب از شوق و نیاز
با لبش گو که چه سان گوید راز
۳۰دیده کز دل نکنی خونبارش
نیست شایستگی دیدارش
۳۱دمبدم شوی به خون دیده خویش
پس طلبگاری دیدار اندیش
۳۲هر که از محنت هجران نگریست
کی تواند رخ جانان نگریست
۳۳نیست خوش گنج چو رنجی نکشی
رنج کش گرطلبی گنج خوشی
۳۴