ای گذشته سرت از چرخ برین
جز به منت ننهی پا به زمین
۱می روی دامن اجلال کشان
آستین بر سر کونین فشان
۲گرد راهت که گذشته ست ز میغ
داری از دیده خورشید دریغ
۳صد سلام ار شنوی از پس پیش
به علیکی نگشایی لب خویش
۴این چه جاه است و جلالت که توراست
وین چه طغیان و ضلالت که توراست
۵نه ز چشمت به فقیران نظری
نه ز پایت به اسیران گذری
۶پری از خویش و ز جز خویش تهی
از همه در نظر خویش بهی
۷حکم بر عاقبت کار بود
جز خدا زان که خبردار بود
۸شو چو مردان منی از خویش افکن
نه منی جوی و منی گیر چو زن
۹هست اصل گهرت ماه منی
تا کی از بد گهری ما و منی
۱۰باد پندار برون کن ز دماغ
کت ازین باد شود کشته چراغ
۱۱راه بیرون ز بصارت مسپر
در حقیران به حقارت منگر
۱۲بس گدا صورت همت عالی
جیبش از نقد امانی خالی
۱۳پیش چشمش چو شود تیز نگاه
لعب شطرنج بود شاهی شاه
۱۴نایدش صبحگهان پیش ضمیر
غیر بازیچه شب میر و وزیر
۱۵وای تو گر به چنین آگاهی
به حقارت نگری ناگاهی
۱۶دین و دنیات همه هیچ شود
رشته جانت گلو پیچ شود
۱۷به ز خود بین همه نیک و بد را
در ره نیک و بد افکن خود را
۱۸سر نه آنجا که همه پای نهند
بوسه زن پا که به هر جای نهند
۱۹مرد سرکش ز هنرها عاریست
پشت خم خاصیت پرباریست
۲۰شاخ بی میوه کشد سر به قیام
شاخ پر میوه شود خم به سلام
۲۱چون تکبر ز لعین بر زد سر
شود لگدکوب «ابی واستکبر»
۲۲وز تواضع به صفی داد خدا
مژده «تاب علیه و هدی »
۲۳سر فرازی مکن از کیسه پری
که بود کار فلک کیسه بری
۲۴چون برد کیسه تو دزد فلک
شور دعویگریت را چه نمک
۲۵مفلس از جیب تهی کی لافد
پسته چون پوچ بود نشکافد
۲۶سر نهادن که نه از بهر خداست
سرنگونی ز پی نفس دغاست
۲۷سگ پی لقمه چو دم جنباند
عاقل آن را نه تواضع خواند
۲۸بهتر از سبلت آن کس دم سگ
که بر او بهر طمع جنبد رگ
۲۹هر تواضع که پی منفعت است
از خسان آن نه تواضع صفت است
۳۰طمع از خلق گدایی باشد
گر همه حاتم طایی باشد
۳۱سره گر خواند یکی ناسره ات
سر فرو کن به ته توبره ات
۳۲کانچه گفت او به ته توبره هست
یا نه بر تو سخن ناسره بست
۳۳ز اول و آخر خود یادی کن
خویش را هم به خود ارشادی کن
۳۴وین زمان نیز ببین تا که چه یی
نکته دان شو به یقین تا که چه یی
۳۵گر چنین نامه خود بر خوانی
بار نامه پس از این نتوانی
۳۶