سخن پرداز این شیرین فسانه
چنین آرد فسانه در میانه
۱که پیش از وصل یوسف بود روزی
زلیخا را عجب دردی و سوزی
۲ز دل صبر و ز تن آرام رفته
شکیب از جان عم فرجام رفت
۳نه در خانه به کاری بند گشتی
نه بر بیرون به کس خرسند گشتی
۴مژه پر آب و دل پر خون همی رفت
درون می آمد و بیرون همی رفت
۵بدو گفت آن بلند اقبال دایه
که ای مه پایه خورشید سایه
۶مبادت از جفای چرخ تابی
ز بیداد زمانه اضطرابی
۷نمی دانم که امروزت چه حال است
که جانت غرق دریای ملال است
۸چو آن برگی که گرداند نسیمش
که بر یک جا نبیند کس مقیمش
۹گهی بر پشت افتد گاه بر روی
گه آن سو باشدش جنبش گه این سوی
۱۰به یک منزلگه آرامی ندارد
به جز گردندگی کامی ندارد
۱۱بگو کین بی قراری از که داری
ز نو رنجی که داری از که داری
۱۲بگفتا من ز خود حیرانم امروز
به کار خویش سرگردانم امروز
۱۳غمی دارم ندانم کین غم از چیست
ز جانم سر زده این ماتم از کیست
۱۴نهانی دردی آرامم ببرده ست
به جور دور ایام سپرده ست
۱۵منم خاکی به خود ساکن نهادی
که پیچیده ست در وی گردبادی
۱۶وجودش گرچه از جنبش تهی نیست
ولی از حال بادش آگهی نیست
۱۷چو یوسف همنشین شد با زلیخا
شباروزی قرین شد با زلیخا
۱۸شبی پیش زلیخا راز می گفت
غم و اندوه پیشین باز می گفت
۱۹به تقریب سخن بگشاد ناگاه
زبان در شرح راه و قصه چاه
۲۰زلیخا چون حدیث چاه بشنید
به سان ریسمان بر خویش پیچید
۲۱فتاد اندر دلش کان روز بوده ست
که جانش در غم جانسوز بوده ست
۲۲حساب روز و مه چون نیک برداشت
به پیش او یقین شد آنچه پنداشت
۲۳بلی داند دلی کاگاه باشد
که از دلها به دلها راه باشد
۲۴خصوصا از دل صد چاک عاشق
که باشد در ره معشوق صادق
۲۵ز هر چاکش بود بگشاده راهی
سوی معشوق ازان راهش نگاهی
۲۶ازان ره پرتو احوال جانان
فتد بر چشم جان ناتوانان
۲۷اگر خاری خلد در پای دلدار
دل عاشق شود افگار ازان خار
۲۸وگر بادی وزد بر زلف محبوب
فتد در جان عاشق زان صد آشوب
۲۹وگر گردی نشیند بر عذارش
شود خم پشت عاشق زیر بارش
۳۰شنیدستم که روزی کرد لیلی
به قصد فصد سوی نیش میلی
۳۱چو زد لیلی به حی نیش از پی خون
به وادی رفت خون از دست مجنون
۳۲بیا جامی ز بود خود بپرهیز
ز پندار وجود خود بپرهیز
۳۳گرت فخری و ننگی هست از توست
ورت بویی و رنگی هست از توست
۳۴مصفا شو ز مهر و کینه خویش
مصیقل کن رخ آیینه خویش
۳۵بود نور جمال شاهد غیب
بتابد چون کلیم اللهت از جیب
۳۶شود چشم دلت روشن بدان نور
نماند سر جانان بر تو مستور
۳۷