زلیخا را چو دایه آنچنان دید
ز دیده اشکریزان حال پرسید
۱که ای چشمم به دیدار تو روشن
دلم از عکس رخسار تو گلشن
۲دلت پر رنج و جانت پر ملال است
نمی دانم تو را اکنون چه حال است
۳تو را آرام جان پیوسته در پیش
چه می سوزی ز بی آرامی خویش
۴در آن وقتی که از وی دور بودی
اگر می سوختی معذور بودی
۵کنون در عین وصلی سوختن چیست
به داغش شمع جان افروختن چیست
۶که را از عاشقان این دست داده ست
که معشوقش به خدمت سر نهاده ست
۷همین بس طالع فرخنده تو
که سلطان تو آمد بنده تو
۸مهی لایق به تاج پادشاهی
به فرمان تو شد دیگر چه خواهی
۹به رویش خرم و دلشاد می باش
ز غم های جهان آزاد می باش
۱۰ز سرو لاله رنگش کام می گیر
به رفتار خوشش آرام می گیر
۱۱لبش می بین و جان می پرور از وی
زلال کامرانی می خور از وی
۱۲زلیخا چون شنید اینها ز دایه
سرشکش را دل از خون داد مایه
۱۳ز ابر دیده خون دل فرو ریخت
به پیشش قصه مشکل فرو ریخت
۱۴بگفت ای مهربان مادر همانا
نیی چندان به سر کار دانا
۱۵نمی دانی که من بر دل چه دارم
وز آن جان و جهان حاصل چه دارم
۱۶به خدمت پیش رویم ایستاده
ولی بی خدمتی را داد داده
۱۷ز من دوری نباشد هیچگاهش
ولی نبود به من هرگز نگاهش
۱۸بر آن تشنه بباید زار بگریست
که بر لب آن باید تشنه اش زیست
۱۹چو رویم شمع خوبی برفروزد
دو چشم خود به پشت پای دوزد
۲۰بدین اندیشه آزارش نجویم
که پشت پاش به باشد ز رویم
۲۱چو بگشایم بدو چشم جهان بین
به پیشانی نماید صورت چین
۲۲بر آن چین سرزنش از من روا نیست
که از وی هر چه می آید خطا نیست
۲۳ز ابرویش مرا در دل گره هاست
کزان کج نیست کارم بی گره راست
۲۴چنین کز وی گره بر کارم افتد
نظر کردن به وی دشوارم افتد
۲۵دهانش کز سخن با من به تنگ است
به جز خون خوردنم از وی چه رنگ است
۲۶ز لعلش در دهانم آب گردد
به چشمم آب خون ناب گردد
۲۷قدش کامد نهال آرزویم
ز رحمت کم شود مایل به سویم
۲۸چو خواهم از نهالش سیب چینم
نچیده سیب صد آسیب بینم
۲۹ز چاه غبغبش چون کام خواهم
به چاه غم کند آرامگاهم
۳۰به رشکم ز آستین او که پیوست
به دستان یافته بر ساعدش دست
۳۱ز دامانش زنم در جیب جان چاک
که دارد پیش پایش روی بر خاک
۳۲چو دایه این سخن بشنید بگریست
که با حالی چنین مشکل توان زیست
۳۳فراقی کافتد از دوران ضروری
به از وصلی بدین تلخی و شوری
۳۴غم هجران همین یک سختی آرد
چنین وصلی دو صد بدبختی آرد
۳۵