لیلی و مجنون
بخش ۵۴ - بیمار شدن لیلی از خبر وفات مجنون و نصیحت کردن دوستان مر او را و جواب دادن وی مر ایشان را جامی
لیلی چو ز داغ مرگ مجنون
چون لاله نشست غرقه در خون
شد عرصه دهر بر دلش تنگ
زد ساغر عیش خویش بر سنگ
افتاد در آن کشاکش درد
از راحت خواب و لذت خورد
تابنده مهش ز تاب خود رفت
نورسته گلش ز آب خود رفت
بی وسمه گذاشت ابروان را
بی شانه کمند گیسوان را
وآخر که تبش به تن درآمد
تاراج گل و سمن درآمد
تب کرد به قصد جانش آهنگ
نگذاشت به رخ ز صحتش رنگ
آمد به کمانی از خدنگی
زد سرخ گلش به زرد رنگی
تبخاله نهاد بر دلش خال
شد بر ساقش گشاده خلخال
بر بالش نالشش سرآمد
بستر برِ وی چو نشتر آمد
بودش بدن ضعیف لاغر
یک رشته ز تار و پود بستر
نیلی گل غم ز باغ او رُست
شد رونق سرو و ارغوان سست
آگه چو شدند همدمانش
در خلوت راز محرمانش
کز مردن آن غریب مهجور
بر بستر غم فتاد رنجور
بستند میان به چاره سازیش
گفتند همه به دلنوازیش
کای گلبن باغ کامرانی
وای سرو ریاض زندگانی
کار تو ره وفا سپردن
در شیوه مهر پا فشردن
آن روز که زنده بود مجنون
زین رنجکده نرفته بیرون
میرفت به جان ره وفایت
نگرفته کسی دگر به جایت
خوش بود وفا سپردن از تو
در مهر قدم فشردن از تو
وامروز که رخت بست ازین کوی
وآورد به عالم دگر روی
این مهر و وفا چه سود دارد
وین محنت تو چه راحت آرد
با مرده مزی به سوگواری
کس زنده نشد به سوگواری
زین وسوسه خویش را تهی کن
زین غم دل ریش را تهی کن
بشنید چو گفت و گوی ایشان
بگشاد نظر به سوی ایشان
کای بی خبران ز آتش من
وز داغ دل بلاکش من
زین شمع سخن که میفروزید
صد باره دل مرا مسوزید
من سوخته فراق یارم
با سوختن دگر چه کارم
بیزار شدم ز زندگانی
بیگانه ز راحت جوانی
زو بود به باغ عمر برگم
وامروز برای اوست مرگم
زین غم که برآتشم نشاندهست
جز مرگ خلاصیی نماندهست
وصلش کاینجام دست ازان بست
باشد که در آن جهان دهد دست
با او باشم به کامرانی
در عشرتگاه جاودانی
