گیتی که نشیمن زوال است
آسوده دلی در او محال است
۱ماتمکده ایست تیره و تنگ
در وی ز وفا نه بوی نی رنگ
۲هر گل که برآید از گل او
چاک است ز خار غم دل او
۳هر لاله که بردمد ز باغش
باشد ز فنا به سینه داغش
۴سروش که کله به چرخ ساید
از باد اجل ز پا درآید
۵گردون که حواله گاه عامه ست
در ماتم خود کبود جامه ست
۶خورشید کش از فلک حصاریست
از بیم و زوال رعشه داریست
۷انجم که برین بلند طاقند
درمانده به داغ احتراقند
۸ارکان که درین سرای پستند
از هم شب و روز درشکستند
۹گه باد کشد چراغ آتش
گه گردد ازو سموم ناخوش
۱۰گه خاک شود بر آب چیره
سازد گهرش چو خویش تیره
۱۱گاهی شود آب سیل بی باک
صد چانه زند به سینه خاک
۱۲روزی دو سه گر شوند ناکام
در طینت تو به یکدگر رام
۱۳آن رام شدن نه جاودانیست
دامی پی مرغ زندگانیست
۱۴این دام درد به یکدم از هم
وین مرغ کند ز دامگه رم
۱۵زیرک مرغی که پر نینداخت
در حلقه دام کار خود ساخت
۱۶بگشاد ز خود رهی نهانی
تا نزهتگاه جاودانی
۱۷چون دام ز پیش برگرفتند
وارکان ره خویش برگرفتند
۱۸او نیز به جای خویشتن رفت
زین تنگ قفس سوی چمن رفت
۱۹بیرون ز مضیق بیم و امید
برداشت نوای عیش جاوید
۲۰نادان مرغی که دام نشناخت
بر روضه جان نظر نینداخت
۲۱بر دولت خود ببست ره را
معشوقه گرفت دامگه را
۲۲از گیسوی دام و خال دانه
شد بند به عشق جاودانه
۲۳معشوقه چو روی ازو بپوشید
در قطع ره فراق کوشید
۲۴افتاد جدا ز وصل معشوق
بگذشت فغان او ز عیوق
۲۵لیکن چو فراق دیدنی بود
فریاد و فغان کجا کند سود
۲۶معشوقه گرفته در بغل نی
جز حسرت و درد ازو به دل نی
۲۷بختش چو بدین وبال باشد
آسودگیش محال باشد
۲۸جامی به کسی مگیر پیوند
کاخر دل ازو ببایدت کند
۲۹از خلق جهان جلیس خود شو
زین وحشتیان انیس خود شو
۳۰بیگانه شو از برون سرایی
با جوهر خود کن آشنایی
۳۱کرده ز برونیان فراموش
با جوهر خویش شو هم آغوش
۳۲معشوق ازل که در بر توست
آیینه طلب ز جوهر توست
۳۳در هر چه زنی به غیر خود چنگ
بر آینه تو گردد آن زنگ
۳۴تا آینه تو غرق زنگ است
نزهتگه وصل بر تو تنگ است
۳۵زآیینه خویش زنگ بزدای
راهی به حریم وصل بگشای
۳۶چون آینه تو ساده گردد
آن ره بر تو گشاده گردد
۳۷چندان تابد لوامع نور
ک آیینه شود هم از میان دور
۳۸مغزت یابد رهایی از پوست
از پوست جدا تو مانی و دوست
۳۹نی نی که تو نیز هم نمانی
با او باشی ز خود نهانی
۴۰