از هر چه سخنوران بدانند
وز لوح سخنوری بخوانند
۱مقبول ترین فسانه عشق است
مطبوع ترین ترانه عشق است
۲زین راز چو پرده باز کردم
وین طرفه ترانه ساز کردم
۳شد طوطی طبع من شکرخا
از قصه یوسف و زلیخا
۴جست از کلکم در آن شکرریز
شیرین سخنان شکر آمیز
۵در عالم ازان فتاد شوری
در خاطر عاشقان سروری
۶سر چشمه لطف بود لیکن
زان تشنگیم نگشت ساکن
۷مرغ دل من ز جای دیگر
می خواست زند نوای دیگر
۸چون قرعه زدم به فال میمون
افتاد به شرح حال مجنون
۹هر چند که پیش ازین دو استاد
در ملک سخن بلند بنیاد
۱۰در نکته وری زبان گشادند
داد سخن اندر آن بدادند
۱۱از گنجه چو گنج آن گهر ریز
وز هند چو طوطی این شکر ریز
۱۲آن مقرعه زن به کوس دعوی
وین جلوه ده عروس معنی
۱۳آن کنده ز نظم نقش در سنگ
وین داده به حسن صنعتش رنگ
۱۴آن برده علم به اوج اعجاز
وین کرده فسون ساحری ساز
۱۵من هم کمر از قفا ببستم
بر ناقه بادپا نشستم
۱۶هر جا که رسید رخش ایشان
از خاطر فیض بخش ایشان
۱۷من نیز به فاقه ناقه راندم
خود را به غبارشان رساندم
۱۸گر مانده ام از شمارشان پس
بر چهره من غبارشان بس
۱۹اکسیر وجودم آن غبار است
بر فرق نیازم آن نثار است
۲۰نی نی غرقم به موج قلزم
از خاک چرا کنم تیمم
۲۱از چشمه همت آب جویم
وز روی خود آن غبار شویم
۲۲فیاض همه سروش غیب است
دریوزه که نی ازوست عیب است
۲۳گوهر چو توان ز کان گرفتن
سستی بود از دکان گرفتن
۲۴در مشت من است دجله حقا
حقابه نبایدم ز سقا
۲۵جام از کف دست خویش کردن
آب از نم جوی خویش خوردن
۲۶به زانکه خوری به کاسه زر
از حوضه ساقیان دیگر
۲۷در لجه فیض نیست امساک
لیکن قحط است خاطر پاک
۲۸بسته ست دهان چشمه را سنگ
چون آب کند به جوشش آهنگ
۲۹سرچشمه کنم ز سنگ خالی
تا سر کشد آب بر حوالی
۳۰هر سو جویی ز آب رانم
هم خود خورم آب و هم خورانم
۳۱سازم ز سروش غیب ساقی
دریوزه کنم شراب باقی
۳۲