چون صبح ازل ز عشق دم زد
عشق آتش شوق در قلم زد
۱از لوح عدم قلم سرافراشت
صد نقش بدیع پیکر انگاشت
۲هستند افلاک زاده عشق
ارکان به زمین فتاده عشق
۳بی عشق نشان ز نیک و بد نیست
چیزی که ز عشق نیست خود نیست
۴این سقف بلند لاجوردی
روزان و شبان به گرد گردی
۵نیلوفر بوستان عشق است
گوی خم صولجان عشق است
۶مغناطیسی که طبع سنگ است
در آهن سخت کرده چنگ است
۷عشقیست فتاده آهن آهنگ
سر بر زده از درونه سنگ
۸زان گیر قیاس دردمندان
در جذبه عشق دلپسندان
۹بین سنگ که چون درین نشیمن
بی سنگ شود ز شوق آهن
۱۰هر چند که عشق دردناک است
آسایش سینه های پاک است
۱۱از محنت چرخ باژگون گرد
بی دولت عشق کی رهد مرد
۱۲کس ز آدمیان چه دون چه عالی
از معنی عشق نیست خالی
۱۳لیکن از دوست فرق تا دوست
افزون باشد ز مغز تا پوست
۱۴معشوق یکی زر است و سیم است
بی سیم دلش چو زر دو نیم است
۱۵معشوق یکی رز است و باغ است
زینهاش به سینه مانده باغ است
۱۶خوش آن که به مهر شاهدی جست
زین دغدغه ها ضمیر خود شست
۱۷دل بست به طرفه نازنینی
در مجلس انس خرده بینی
۱۸دامن پاکی ز دست اغیار
نی دامن چاک چون گل از خار
۱۹خوشتر ز وی آنکه چون اسیری
شد بسته پیر دیده پیری
۲۰خجلت ده گل به تازه رویی
رشک سمن از سفید مویی
۲۱آیینه روح ها جمالش
مفتاح فتوح ها مقالش
۲۲عشقت چو ازین دو جا بخواند
محمل به حقیقتت رساند
۲۳صحرای وجود را گل است این
دریای مجاز را پل است این
۲۴زین عشق کسی که بی نصیب است
در انجمن جهان غریب است
۲۵غافل ز حریم محرمیت
نشنیده نسیم آدمیت
۲۶آرند که واعظی سخنور
بر مجلس وعظ سایه گستر
۲۷از دفتر عشق نکته می راند
و افسانه عاشقان همی خواند
۲۸خر گم شده ای بر او گذر کرد
وز گمشده خودش خبر کرد
۲۹زد بانگ که کیست حاضر امروز
کز عشق نبوده خاطر افروز
۳۰نی محنت عشق دیده هرگز
نه داغ بتان کشیده هرگز
۳۱برخاست ز جای ساده مردی
هرگز ز دلش نزاده دردی
۳۲کان کس منم ای ستوده دهر
کز عشق نبوده هرگزم بهر
۳۳خر گم شده را بخواند کای یار
اینک خر تو بیار افسار
۳۴این را ز خری کزان دژم نیست
جز گوش دراز هیچ کم نیست
۳۵سرمایه محرمی ز عشق است
بل ک آدمی آدمی ز عشق است
۳۶هر کس که نه عاشق آدمی نیست
شایسته بزم محرمی نیست
۳۷جامی به کمند عشق شو بند
بگسل ز همه به عشق پیوند
۳۸جز عشق مگوی هیچ و مشنو
حرفی که نه عشق ازان خمش شو
۳۹